تبليغاتX
نامه های سیاه


نامه های سیاه

یا حق

زمانی که همه غرق تماشای جومونگ بودن من نشستم و این سریال رو از ابتدا هر روز ۲ قسمت رو تقریبا تماشا کردم. توصیه به تمام عزیزان نگا کنید ضرر نمیکنید مطمئن باشید چون واقعا محبوبترین سریال دنیا در قرن ۲۱ این سریاله

بازیگران اصلی

ونتورث میلر در نقش مایکل اسکوفیلد (مغز متفکر سریال)

دامنیک پرسل در نقش لینکلن باروز (بردار مایکل)

رابرت نپر در نقش تئودور بگ ول (تی بگ، یک منحرف جنسی و هم زندانی مایک و لینک)

آمائوری نولاسکو در نقش فرناندو سوکری (هم سلولی مایک و بهترین دوست او در تمام مدت سریال)

سارا وین کالایز در نقش دکتر سارا تانکردی (دکتر بهداری زندان)

وید ویلیامز در نقش براد بلیک (افسر ارشد زندان)

ویلیام فیچنر در نقش آلکس ماهون (افسر FBI)

جودی لین او کیف در نقش گرچن مورگان (یک دختر کاملا بی رحم)

پیتر ستورمر در نقش جان آبروزی (زندانی ارشد)

 

حالا می خوام اطلاعاتی رو در مورد prison break بدم:

لطفا گول اسم این سریال را نخورید . بیشتر مردم فکر می کنند داستان این سریال یک داستان کهنه و تکراری فرار چند زندانی از زندان است و با توجه به اینکه فرار چند زندانی را در چندین فصل به نمایش می کشد خیلی باید سریال خسته کننده ای باشد .
ولی خیالتان را راحت کنیم . این سریال از جذابترینهاست و به هیچ وجه قابل مقایسه با فیلمهای سینمایی فرار کردن از زندان نیست . داستانی بسیار جالب , رازگونه , معمایی , درام , پلیسی , هیجان آور و اکشن

سریال تلویزیونی فرار از زندان که از ۲۹ آگوست ۲۰۰۵ از شبکه تلویزیونی فاکس پخش شده است . سریالی که از ابتدا در سال ۲۰۰۳ از سوی پائول شیورینگ به کمپانی رسانه ای فاکس و سازمان های دیگر پیشنهاد شد اما با آن موافقت نشده بود و بیشتر برای ساخت اثر سینمایی در نظر گرفته شده بود و استیون اسپیلبرگ قرار بود قبل از ساخت جنگ دنیاها، کارگردانی آن را به عهده بگیرد. اما کمپانی فاکس، با توجه به اینکه سریال های ۲۴ و گمشده را تا این حد موفق دید که در صدد رقابت با آنها درآید ، در سال ۲۰۰۴ با پیشنهاد پائول شیورینگ موافقت کرد و شیورینگ هم سناریوی قسمت هایی از آن را نوشت و کمپانی شروع به جمع کردن گروه فیلمبرداری، تجهیزات و انتخاب بازیگران کرد. شیکاگو به عنوان محل فیلمبرداری انتخاب شد و زندان جولیت به عنوان زندان خود داستان (فاکس ریور) قرار داده شد. فیلمبرداری با سلول قربانی اصلی داستان، لینکلن، که راجع به آن بیشتر صحبت خواهد شد آغاز شد. این سلول همان سلولی است که جان وین هم در آن در یکی از فیلمهایش در بند بوده است و به طوری فضای آن وحشت آور بوده که بسیاری از گروه حاضر به ورود به سلول نشدند. این سریال برای فیلمبرداری اش در محل های مشخص شده و هزینه ی استفاده از آنها ۲ میلیون دلار برای هر قسمت خرج برداشته است. با پخش اولین قسمت، این سریال توجه بسیاری از جمله قشر میان ۱۴ تا ۳۴ سال را به خود جذب کرد و محبوب تعداد زیادی بیننده شد


همه چیز بر علیه یک نفر است و انسان ها کشته می شود تا بیگناهی آن یک نفر ثابت شود. لینکلن باروز که متهم به قتل برادر معاون رئیس جمهور است قرار است بوسیله ی صندلی الکتریکی اعدام شود و مدعی بر بی گناهی در این قتل است و یک نابغه به نام مایکل اسکوفیلد به سبب احساس مسئولیت نسبت به برادرش یا ادای دین، خود را به دام می اندازد. اما قبل از آن نقشه ای را طراحی می کند که از ابتدا تا انتهای آن دقیق و حساب شده است. او تمام این طراحی بی نظیرش را در بدنش خالکوبی کرده و پس از یک دزدی مسلحانه و محکومیتش برای ۵ سال حبس در زندان فاکس ریور ایالت ایلینویز، به دیدار برادرش می رود تا نقشه ی خود را با او مطرح کرده و آن را عملی کند. از آن طرف دوست سابق و دوست دوران بچگی لینکلن، ورونیکا دوناوان در صدد است تا بی گناهی او را ثابت کند. اما او در بین راه خود دچار مشکلات زیادی می شود و در برابر هر مدرکی که بدست می آورد موانعی سرسخت قرار گرفته و بیشتر آنها را از دست می دهد. مایکل در زندان، با تعدادی زندانی آشنا میشود که هر کدام به طریقی قصد دارند در پروژه ی فرار او باشند و…
عادت سریال های تلویزیونی این است که قبل از پایان هر قسمت، اتفاق یا قضیه ای بسازد که تا پخش قسمت بعد بیننده ی خود را شب و روز درگیر پیش بینی آن کند. تمام این مساله به نوع داستان و شیوه ی ساخت آن ارتباط دارد. در خیلی از سریال ها این مساله حل شده و در هر یک قسمتی یا دو قسمتی یک ماجرا را تمام می کند و با وجود کاراکترهایی ثابت، هر سری کاراکترهای مثبت و منفی جدیدی وارد داستان می کند. اما در فرار از زندان چنین نیست. در این سریال حتی فصل ها هم به دنباله ی هم هستند. فرار از زندان اندکی از این قاعده مستثنی نیست و چنان هیجانی را ایجاد می کند، که به معمای باقی مانده ی هفته ی بعد آن، ساعت ها فکر کنیم. شخصیت ها طوری پرداخت شده که هر کدام از ما بر حسب شخصیتمان می توانیم با آنها ارتباط برقرار کنیم. هر کاراکتر و از هر نوع آن را می توان در این مجموعه دید.


گاهی سریالهای تلویزیونی تاثیر گذارتر از خیلی فیلمهای سینمایی هستند و تقاوت اساسی میان آنها مدت زمانی است که مخاطب را درگیر خود می کنند و برتری سریال این است که فضا و زمان بیشتری برای رسیدگی به مسائل مختلف در اختیار دارد. فرار از زندان با پخش در شبکه های تلویزیونی، هر هفته فکر بیننده را درگیر می کند و سه سال است که این کار را به خوبی انجام می دهد. یکی از مهمترین امتیازات مثبتی که در این سریال و از این قبیل دیده می شود، آموزش مطالبی آموزنده است برای نسلی که آن را بیشتر دنبال می کنند و گاهی دوست دارند شرایط شخصیت ها را تجربه کنند. شخصیتی مثل مایکل اسکوفیلد نبوغش را ظاهرا منفی و باطنا مثبت به رخ میکشد. خلاقیات و نقشه هایش را مثل طراحی ساختمانی که حرفه ی اصلی اوست، طراحی می کند. به طوری که اگر یک ستون آن سست باشد، ساختمان نقشه به هم می ریزد. اما مایکل بر روی تمام ستونهای آن دقت می کند و ذکاوت او اجازه ی هیچ اشتباه بی موردی را نمی دهد.
فرار از زندان در فصل اول شروع بسیار خوبی برای ادامه ی ماجرایی مفصل تر است و در واقع باید اذعان کرد که این فرار به معنی پایان تمام مشکلات نیست، بلکه آغاز خطراتی است که هر لحظه می تواند به تمام آرزوی انسانهایی پایان دهد. تقدیر، ثابت می کند که نهایاتا فرار آنها از زندان به چه می انجامد، دستیگیری یا آزادی. اما مشکل اینجاست تقدیر هر کدام از آنها بر روی پیشانیشان نوشته نشده و باید تا پایان ماجرا آن را دنبال کرد.


نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 17:10 توسط رضا| |

  یا حق

یادم نرفته بگم خونه همسایتون خرابه شده راستی!!

داشتم تو خیابون جمهوری قدم میزدم دنبال یه کتاب بودم رفتم به یه کتابفروشییه فکر کنم اسم کتابفروشی (کتابفروشی محمدی) بود. یه پیرمرد نشسته بود و اسم کتاب رو ازش پرسیدم گقت که نداره خواستم برگردم برم دیدم بالای یکی از قفسه های کتاباش یه عکس قدیمی هست خیلی حال کردم اگه دوست دارید بدونید عکس چی بود برید نگا کنید

برگشتم

چاره ای نبود باید یه بار دیگه خاطرات رو مرور میکردم  که صدایی منو به خودم آورد ایستگاه بعدی سعدی........

ار سال به شما دوست دارم شما من کوچک است ، کسی که باید کلمات جدیدی را برای احساسات من از خود گذشتگی ، صمیمیت ، تحسین ، ابداع نیاز شما را در هر ثانیه.

Eso siento y más. که احساس و غیره.

Te digo que te amo, pero ya lo sabes, quizás de tanto repetírtelo se desvirtúan las palabras, pero no, cada vez que te lo digo es porque mi amor por ti ha aumentado. من به شما بگوید من شما را دوست دارم ، اما می دانید ، شاید هر دو شما گفتن تحریف واژه ها ، اما نه هر بار که می خواهم به شما بگویم آن را به دلیل عشق من به شما تا به رشد کرده است.

Quiero que lo sepas, no te amo en pasado, no te amo en presente, ni te amo en futuro, es un amor sin tiempo, tampoco tiene distancias, es simplemente amor puro, cargado de ilusiones, lleno de promesas que no deben cumplirse porque ya se cumplieron todas al conocerte. من می خواهم شما بدانید ، من شما را دوست دارم در گذشته نیست ، من شما را دوست دارم در حال حاضر و نه در آینده من شما را دوست دارم ، عشق است بی انتها ، هیچ فاصله نیست ، بلکه تنها عشق پاک ، پر از امید ، پر از وعده است که نمی توان به دلیل دیدار کرد به دیدار با همه شما برآورده شد.

Te amo, como dos palabras que forman una sonrisa en tus labios, como dos cielos llenos de colores reflejados en tus ojos, como dos palabras infinitas que no deben dejar de sentirse. من شما را دوست دارم ، به عنوان دو واژه تشکیل یک لبخند در لب های خود ، مثل دو آسمان پر از رنگ منعکس شده به چشم خود ، دو واژه بی مانند است که باید احساس محدود نمی شود.

Amarte en realidad es un premio, desconozco si te merezco, al menos lucho por merecerte, pero es un premio, es un regalo que cualquier persona debería recibir, pero que sólo tengo yo. عشق در واقع پاداش است ، من می دانم اگر من آن را سزاوار ، حداقل تلاش من برای شما سزاوار است ، اما جایزه ای است که هر کس باید هدیه دریافت خواهید کرد ، اما فقط به من بدهید.

Por dejarme amarte te doy las gracias y te ofrezco mil años de amor que condenso en este beso que te entrego desde el fondo de mi mismo. من برای اجازه به شما دوست من از شما و شما هزار سال است از عشق را که هم چگال در این بوسه تو را از عمق به خودم بدهد.

Colaboración de Felipe Guerrero Camacho نوشته شده توسط فیلیپه Guerrero Camacho
México مکزیک

 

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 16:56 توسط رضا| |

 

 

نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 21:52 توسط رضا| |

یا حق

 

به حرمت قدمهايي که با هم در آن کوچه ي هميشگي زديم !به حرمت بوسه هايمان ! نه ! تو حتي به التماس هايم هم اعتنا نکردي !قصه به پايان رسيد همچنان در خيال چشمان سياه تو ام که ساده فريبم و من هنوز بي عشق تو از تمام رويا ها دلگيرم

 

چند شعر از خلیل شیخلو

 

 

من دیگر به تو افتخار نمی‌کنم
و دوستت ندارم
بگذار بگویند، فلانی غریب است


خانه‌ای کشیده‌ام
با حوضی، دو، سه، ماهی سرخ
نامش را نوشته‌ام: وطن


آخر چگونه می‌توان دوستت داشت
وقتی هر گُلی روییده است
با خونِانسان بوده است


غرض؛ «آبِ من و تو، در یک جوی نمی‌رود
آقای وطن

 

 

 

می‌توانی بیش از این ناز کنی
من مادر توأم
می‌توانی بیش از این رنج دهی
من پدر توأم

 

می‌توانی بیش از این امر کنی، نهی کنی

من کودکِ توأم

اما از این که آفتاب نیستم

 

مرا ببخش

من نیز، گرفتارِ همین روزهای سردم

مثل همة آدم‌ها

 

از چشم و گوش و دهان
من دهان را انتخاب می‌کنم


چشم نبود اگر
تنها رنگ‌ها را نمی‌شناختیم


گوش نبود اگر
تنها صدها را نمی‌شناختیم


خوردن و نوشیدن هیچ

- و نیز بوسیدن -


اما چگونه ممکن است؛
فریاد بدونِ دهان


فریادِ درود بر آزادی
فریادِ مرگ بر استکبار


رنگ و صدا به چه دردم می‌خورند


از چشم و گوش و دهان
آیا شما نیز دهان را انتخاب می‌کنید؟

 

شاد باشید و شاعرانه زندگی کنید در این  چله تابستان که از قطب جنوب سرد ترند چون زمستان است


 

نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 20:15 توسط رضا| |

یا حق

قصد جسارت و کوته اندیشی ندارم و نخواهم داشت از این بابت از دوست عزیزی که یادآوری کردن معذرت میخوام همه انسانیم و من عنوان پست رو عوض میکنم امید که ناراحت نشده باشند دوستان

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 11:4 توسط رضا| |

یا حق

با سلام خدمت دوستان ،آشنایان ،غریبه ها و غیره.....

راستشو بخواید نمیخواستم از مطالبم براتون بنویسم چراشو نپرسید که به خودم مربوط میشه الان ۴ شبه من نمیخوابم علت این مسئله هم بر میگرده به دندونام

اول از همه بگم که دراین مطالب به هیچ شخص خاصی توهین نمیشه فردا دوستان یا غریبه ها نگن این مطلب رو رضا واسه من نوشته ...

نه واقعا ۴ شبانه روزه نخوابیدم چون عفونت بدنم زیاد شد به لثه ها هم رسید و چاره ای جز کشیدن دندونام باقی نموند و تو عرض یه هفته تمام دندونامو خدا حفظ کنه این دکتر ایرانی کشید و باعث خیلی از مشکلات شد مخصوصا عصبی چون قاطی کرده بودم بی اختیار وقتی با کسی حرف میزدم اشک چشمامو میگرفت و گریه میکردم یعنی این ذهنیت تو وجود من بود که پیر شدی و رفتی پی کارت تموم شد دیگه نباید حرفم بزنی،از یه طرف بیکار از طرف دیگه مستاجر بعدش دانشجو که هم هستمو کلا سرویس کامل شدم خلاصه سرتونو درد نیارم که خوابم میادو باید برم بخوابم چون ۴ تا دیازپام ۱۰ کار خودشو کرده و الان منگ  منگم

اسم غزل بود مرورم کن

بیا فقط با سنگو با خنجر مرورم کن

ولی در چشم این مردم بیا غرق غرورم کن

دلت را عرضه ن در برگهای لاله وحشی

مرا مهمان بخوان  یک شام ، غرق سرورم کن

به دور از چشم تو محکوم تنهائی ام

بیا خورشید من آغشته در دریای نورم کن

خیابانی پر از برگ گل سرخم برای تو

بیا در امتداد روز بارانی عبورم کن

اگر بال پریدن نیست یا یا پرواز دشوار است

مرا غرق صدا،غرق نفس از راه دورم کن

به مصرع خیابانی پر ازبرگ گل سرخم که رسیدم یاد یه دوست قدیمی افتادم خدا هر کجا هست سالم و تندرست نگه اش داره خلاصه اومدم تاریخ بذارم برا نوشته های شبانه ام  نوشتم

ساعت ۵:۰۳ روز دوشنبه دوازدهم مرداد ماه سنه سال۱۳۸۸ دیدم ای دل غافل نمیدونم خواست خدا بود یا اتفاقی اما ایمان دارم که خواست خدا بود امروز روز تولد همون دوست هست و من بدنم لرزید نوشته پر از خون شده بود چون خون ریزی شدید دهان و دندونام واقعا به اوج رسیده بود و نمیدونستم چیکار کنم جز اینکه دوش بگیرم یه ماسک بزنم و برم تو پارک کنار خونمون کمی به بهونه ورزش تنها قدم بزنم

این عکس رو هدیه تولدش میکنم اما بازم میگم این شعرا و آخرین ترانه مربوط به هیچ کس نیست

 

 

 

این خرسه منو یاد بوفی میندازه بوفی خرگوش ساراست که خیلی دوسش داره و امروز کم مونده بود گربه به حسابش برسه که با داد و فریاد سارا فرار کرد

بازم میگم تولدت مبارک انشالله بعد از این ۹۰ سال هم عمر کنی حالا چرا ۹۰ سال اونم باز بمونه

 

سلام ای بی وفا ،‌ ای بی ترحم
 سلام ای خنجر حرفای مردم
 سلام ای آشنا با رنگ خونم
سلام ای دشمن زیبای جونم
بازم نامه می دم با سطر قرمز
 آخه این بار شده من با تو هرگز
 نمی خوام حالتو حتی بدونم
 تعجب می کنی آره همونم
 همونی که زمونی قلبشو باخت
 همون که از تو یک بت ،‌ یک خدا ساخت
 همونی که برات هر لحظه می مرد
 که ذکر نامتو بی جون نمی برد
همونم که می گفتم نازنینم
بمیرم اما اشکاتو نبینم
 همون که دست تو ،‌ مهر لباش بود
 اگه زانو نمی زد غم باهاش بود
 تعجب می کنی آره عجیبه
 می خوام دور شم ازت خیلی غریبه
 خیال کردی همیشه زیر پاتم ؟
 با این نامردیات بازم باهاتم ؟
 برات کافی نبود حتی جوونیم
 تموم شد آره گم شد مهربونیم
  دیگه بسه برام هر چی کشیدم
 فریبی بود که من از تو ندیدم ؟
 دروغی هست نگفته مونده باشه ؟
 کسی هست تو خیال تو نباشه ؟
عجب حتی دریغ از یک محبت
دریغ از یک سر سوزن صداقت
 دریغ از یک نگاه عاشقونه
 دریغ از یک سلام بی بهونه
نه نفرینت چرا ، این رسم ما نیست
 اگر چه این چیزا درد شما نیست
گل زیبا چرا اخمات توهم شد؟
 چیه توهین به ذات محترم شد ؟
 دیگه کوتاه کنم با یک خدافظ
 که عشق ما رسید به سد هرگز

خداحافظ چون خوابم میاد

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 10:55 توسط رضا| |

خاطره ای از رهبر:در هواپيمايى كه سوار مى‏شوم، اين كار ممنوع است!    
 
جمعه ، 26 تیر 1388 ، 10:27

الان شما در ايران سوار هواپيما مى‏شويد و مى‏بينيد كسى كه در برج مراقبت هست و يك ايرانى است، با اين خلبان كه او نيز يك ايرانى است، حتماً انگليسى حرف مى‏زند!

بنده گفتم در آن هواپيمايى كه من سوار مى‏شوم، اين كار ممنوع است! چرا فارسى حرف نمى‏زنند؟! آخر يك وقت هست كه با يك برج بيگانه -كه او مثلاً چينى است و شما فارس هستيد و زبان يكديگر را نمى‏دانيد- از زبان مشترك انگليسى استفاده می كنيد؛ اما بنده مثلاً به مشهد كه مى‏روم، به چه مناسبت شما انگليسى حرف مى‏زنيد؟! علتش اين است كه واژه‏ها انگليسى است و اينها فقط بايد اين واژه‏ها را به يكديگر ربط بدهند؛ خودشان را ديگر دچار زحمت نمی‌كنند؛ همان ربط انگليسى را مى‏دهند!

پس ما بايد واژه بگذاريم، تا زبان در محيط‌هايى اين‏گونه منزوى نشود؛ كه متأسفانه منزوى شده است. در محيط بيمارستان‌ها خيلى اوقات همين‏طور است؛ در جاهاى ديگر همين‏طور است؛ اينها جاهايى است كه ما ديده‏ايم.

منبع : وب سایت دفتر حفظ و نشر آثار آیت الله خامنه ای

 

مطلب فوق از سایت:http://www.sedayefarda.com/memorandum/96-1388-04-11-07-16-59/225-1388-04-26-07-07-56.html

اینجا کلیک کن تا نگی حرف مفت میزنم

 

 خاطرات رهبری

 

راستی کم لطف شدید همه رو میگم چون نظر نمیدید

نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 21:43 توسط رضا| |

یا حق

قبلا از تمام شما به خاطر این نوشته جدا معذرت میخوام همچنین راجع به عکس های این نوشته البته لازم دونستم بدونیم که در هیچ جای دنیا قانون برای زن و مرد یکی هست و هر دو از حقوق یکسانی برخوردارند.

کمی دورتر از بند آزاد کیش و نه چندان دورتر از اسکله‌های بندرعباس سابق?هرمزگان?، آنجا که به خشکی و خشونت طبیعت بلوچستان نزدیک می‌شوید، در روستاها و شهرهای کوچک همین مناطق، زنان به حکم سنت و آئین، از لذت جنسی محروم  اند. نه فقط در شهرهای کوچک، که گاه در شهرهای بندری و بزرگتر. آنها را در کودکی ختنه می‌کنند. به خانه شوهر می‌روند، مادر هم می‌شوند،‌بی‌آنکه احساس یک زن و مادر ختنه نشده را داشته باشند.

همان‌ها، این سرنوشت را برای دختران خود نیز رقم می‌زنند و نسل دختران ختنه شده ایرانی را در دامان خود بزرگ می‌کنند. این رسم و آئین، با جمهوری اسلامی به این منطقه از ایران نیآمده، پیش از انقلاب هم بود، همچنان که نقاب زنان این پهنه در آن سالها نیز گهگاه سوژه مطبوعات وقت بود؛ اما همانگونه که ارتجاع تشییع دراین سالها گسترش یافته، ارتجاع تسنن نیز جای پای خود را درمیان اهل تسنن استوار کرده است. ختنه زنان در میان اهل تسنن، جنبه دینی هم به خود گرفته است.

ترانه بنی یعقوب در گزارشی که سایت کانون زنان منتشر ساخته، با نگاهی در ستیز با خشونت علیه زنان ایران می‌نویسد:

بندر کنگ از شهر‌های کوچک استان هرمزگان است و 5 کیلومتربا بندر لنگه فاصله دارد. دختران این شهر بندری 40 روز پس از تولد ختنه می‌شوند. زنانی که معترض باشند سنت شکن و سرکش خوانده می‌شوند. یک زن بومی می‌گفت: برخی دختران شهر دیرتر و دردناک تر، در سنین 4 یا 5 سالگی ختنه می‌شوند. آنها تمام مراحل ختنه خویش را با چشمان باز می‌بینند. لبه‌های ?کلیتورس? دختران را با تیغی که مردان ریش خود را با آن می‌تراشند می‌بُرند. اهالی بندر کنگ سنی  اند.

عمل ختنه در بندر كنگ?تیغ سنت و فرهنگ? خوانده می شود.

برخی از مردم بندر كنگ ختنه شدن مادران و مادربزرگ هایشان را دلیلی موجه برای این كار عنوان می كنند..

ممانعت از ادامه تحصیل دختران توسط پسران خانواده، مرد سالاری شدید، جلوگیری از رفت و آمد آزاد زنان و دختران، تعدد زوجات و اهمیت ندادن به تصمیم های زنان در مرود مسائل مهم زندگی از دیگر مشكلات زنان بندر كنگ است. در بندر جاسک هم می‌گویند وضع دختران همین است.

هر سال دو میلیون دختر در جهان ختنه می‌شوند. این عمل به دلیل انجام آن در خانه‌ها و با وسائل آلوده جان دختران خردسال را تهدید می‌کند.

خاطرات ?واریس دیری? در کتاب?گل صحرا?، همان است که جنوب شرقی ایران تکرار می‌شود. او متولد افریقاست اما سرگذشت او همان است که در ایران مرور می‌شود.

نماینده سازمان ملل

برای مقابله با ختنه دختران:

ختنه ام کردند

و من هرگز فراموش

نمی کنم

6 هزار دختربچه هر روز ختنه می‌شوند

?واریس دیری? شاید زیباترین و درعین حال غمگین ترین دیپلمات مستقر در سازمان ملل در نیویورک باشد. از صحراهای سومالی آمده است. کتابی خاطراتی دارد به نام ?گل صحرا?.. دراین کتاب فاجعه‌ای را شرح می‌دهد که قربانیان آن دختران کم سن و سال  اند. آنها که در این سن و سال ختنه می‌شوند، چند سال بعد به خانه بختی که برای آنها جز شوربختی نیست فرستاده می‌شوند.

5 ساله بود که ختنه اش کردند و 13 ساله بود که مرد 60 ساله‌ای خواستگارش شد. تن به این ازدواج نداد و از خانه گریخت. نمی  خواست هم سرنوشت خواهرش شود. ختنه او را به چشم دیده بود وخود قربانی این توحش و سلاخی بود.

?واریس دیری? بعدها خود را به لندن رساند و مدل شد. دراین حرفه موفق بود، اما شهرت امروزی او نه به دلیل مدل بودن، بلکه به دلیل سمتی است که در سازمان ملل متحد دارد. او سفیر سازمان ملل برای مبارزه با ختنه زنان در سراسر جهان است. جنایتی که طبق آمار منتشره سازمان ملل، هر روزه روی 6000 دختر بچه عرب و افریقایی و برخی کشورهای آسیائی دیگر انجام می‌شود.

کتاب خاطرات او را با نام ?گل صحرا? شهلا فیلسوفی و خورشید نجفی ترجمه کرده اند و نشر چشمه در تهران، درپاییز 1383 آن را منتشر ساخته است.

?...آن شب، هیجان زده بیدار ماندم. ناگهان مادرم را دیدم که بالای سرم ایستاده است.هوا هنوز تاریک بود، قبل از سحر، زمانیکه تاریکی کم کم جای خود را به روشنایی می داد و سیاهی آسمان به خاکستری می‌گرایید. او با اشاره به من فهماند که ساکت باشم و دستش را بگیرم. من پتوی کوچکم را پس زدم و خواب آلود، تلو خوران، به دنبال او راه افتادم. حالا می‌دانم چرا دختران را صبح زود با خود می‌برند. می‌خواستند قبل از آنکه کسی بیدار شود، آنها را ببرند تا صدای فریادشان شنیده نشود. در آن لحظه، هر چند گیج بودم و به سادگی آنچه می‌گفتند انجام می دادم.

ما از محلی که زندگی می‌کردیم دور شدیم و به سمت دشت رفتیم. مادرم گفت: ?اینجا منتظر می‌مانیم?، و ما بر روی زمین سرد به انتظار نشستیم. آسمان کم کم روشن می‌شد؛ به سختی اشیاء را می شد تشخیص داد. خیلی زود صدای لخ و لخ صندل‌های زن کولی را شنیدم. مادرم نامش را صدا کرد و گفت:?خودت هستی؟?

? بله اینجایم?

هنوز هیچ چیز نمی دیدم، فقط صدایش را شنیدم. بدون اینکه نزدیک شدنش را بینم، ناگهان او را در کنار خود حس کردم. او به سنگ صاف و بزرگی اشاره کرد و گفت:?آنجا بنشین?.

نگفت چه اتفاقی می‌خواهد بیفتد. نگفت بسیار دردناک است، فقط گفت: تو باید دختر شجاعی باشی. کارش را مثل یک جلاد شروع کرد.

مادرم پشت سرم نشست و سرم را به سینه  اش چسباند. پاهایش را دور بدن من احاطه کرد. ریشه درختی را که در دست داشت بین دندانهای من گذاشت.

گفت:?گازبزن?.

از ترس خشک شده بودم...

من به میان پاهایم خیره شدم و دیدم زن کولی -شبیه بقیه پیرزنان سومالیایی بود- با یک روسری رنگی که دور سرش پیچیده بود، همراه با یک پیراهن سبک پنبه ای- با این تفاوت که هیچ لبخندی بر لب نداشت. نگاهش ماننده نگاه مرده‌ای بود که هنوز چشمهایش را نبسته باشند.

دستهایش داخل کیف دستی اش که از جنس گلیم‌هائی بود که روی آن می‌خوابیدیم در جستجو بود. چشمانم روی کیف دستی میخکوب شده بود. می‌خواستم بدانم با چه چیزی می‌خواهد مرا ببُرد. یک چاقوی بزرگ را تجسم می‌کردم، ولی او از داخل آن کیف، یک کیف کوچک نخی بیرون آورد. با انگشتان بلندش داخل آن را گشت و بالاخره یک تیغ ریش تراشی شکسته بیرون کشید. به سرعت تیغ را از این رو به آن رو چرخاند و امتحان کرد. خورشید به سختی بالا آمده بود. نور به اندازه‌ای بود که رنگها را ببینم ولی نه با جزئیات. خون خشک شده‌ای را روی لبه دندانه دار تیغ دیدم. روی تیغ تف کرد و با لباسش آن را پاک کرد. همچنان که آن را به لباسش می‌سابید، دنیای من ناگهان تاریک شد. مادرم دستمالی را روی چشمانم انداخت.

چیزی که بعد از آن حس کردم بریده شدن گوشتم، آلت تناسلیم، بود. صدای گنگ جلو و عقب رفتن اره وار را بر روی پوستم می‌شنیدم.

وقتی به گذشته فکر می کنم، نمی توانم باور کنم که چنین اتفاقی برایم افتاده است. همیشه فکر می‌کنم درباره کس دیگری سخن می‌گویم. نمی دانم چگونه احساسم را بیان کنم تا بتوانید آن را روی بدن خود حس کنید. مثل این بود که کسی گوشت ران شما را برش بدهد یا بازویتان را قطع کند. با این تفاوت که این قسمت حساس ترین بخش بدن است.

من حتی کوچکتری حرکتی نکردم، زیرا ?امان? [ خواهرم] را به یاد داشتم و می‌دانستم هیچ راه فراری وجود ندارد. فکر می‌کردم اگرتکان بخورم درد بیشتر می‌شود. فقط پاهایم بدون اراده شروع به لرزیدن کرد. از حال رفتم...

وقتی بیدار شدم گمان می‌کردم تمام شده است، ولی بدتر از زمان شروع بود. چشم بندم کنار رفته بود و من زن جلاد را دیدم که یک مقداری خار درخت اقاقیا را کپه کرده بود. او از آنها برای ایجاد سوراخهایی در پوستم استفاده کرد. سپس نخ سفید محکمی از سوراخها رد کرد تا مرا بدوزد. پاهایم کاملا‌ بی‌حس شده بود، ولی درد بین آنها آنچنان شدید بود که آرزو می‌کردم بمیرم. مادرم مرا در بازوانش گرفته بود- برای آنکه آرام بگیرم به او تماشا می‌کردم...

چشمانم را باز کردم. آن زن رفته بود. مرا حرکت داده بودند و بر روی زمین نزدیک صخره خوابانده بودند. پاهایم از مچ تا ران با نوارهایی از پارچه به هم بسته شده بود، به طوریکه نمی توانستم حرکت کنم. من اطراف را به دنبال مادرم نگاه کردم، ولی او رفته بود. سنگی را نگاه کردم که مرا روی آن خوابانده بودند. از خون من خیس بود. مثل اینکه مرغی را در آنجا سر بریده باشند. تکه‌هایی از گوشت تنم، آلت تناسلیم، آنجا افتاده بود، دست نخورده، زیر آفتاب در حال خشک شدن بود.

دراز کشیدم، به خورشید که حالا دیگر بالای سرم ایستاده بود نگاه کردم. هیچ سایه‌ای اطراف من نبود و موجی از گرما به صورتم سیلی میزد. تا اینکه مادرم همراه با خواهرم برگشت. مرا به سایه یک بوته کشاندند. این یک سنت بود. یک سر پناه کوچک زیر یک درخت آماده کرده بودند، جایی که من تا زمان بهبودی استراحت کنم. چند هفته، تنهای تنها، تا کاملا خوب شوم.

فکر کردم عذاب تمام شده، اما هر بار که خواستم ادرار کنم درد شروع می‌شد. حالا می‌فهمیدم چرا مادرم می‌گفت زیاد آب و شیر ننوش. مادرم اخطار کرده بود که راه نروم. بنابراین نمی توانستم طنابهایم را باز کنم. چون اگر زخم‌ها از هم باز می‌شد، کار دوخت و دوز باید دوباره انجام می‌گرفت.

اولین قطره ادراری که از من خارج شد، انگار اسید پوستم را می‌خورد. وقتی زن کولی مرا دوخت، فقط سوراخی به اندازه سر چوب کبریت برای ادرار و خون- در زمان پریدی- باز گذاشته بود. این استراتژی خردمندانه، تضمینی بود برای اینکه تا قبل از ازدواج هیچ رابطه جنسی نداشته باشم و شوهرم مطمئن باشد یک باکره تحویل گرفته است.

هر هفته مادرم معاینه ام می‌کرد تا ببیند کاملا بهبود یافته ام. وقتی بندهایم را از پاهایم گشودم، توانستم برای اولین بار به خود نگاهی بیندازم. یک تکه پوست کاملا هموار کشف کردم که فقط یک جای زخم در وسط آن بود. مانند یک زیپ، که آن زیپ کاملا بسته شده بود. آلت تناسلیم مثل یک دیوار آجری مهر و موم شده بود تا هیچ مردی توانایی دخول تا شب عروسیم را نداشته باشد...زمانی که شوهرم با یک چاقو یا فشار، آن را از هم می‌درید.

ناقص‌سازی جنسی زنان یا به اصطلاح "ختنه" آنها، دربعضی از استان‌های کشورمان هنوزمعمول است. پیامدهای جسمی و روحی این رسم غیرانسانی بر قربانیان آن، ابعاد گسترده‌ای دارد.

ناقص‌سازی جنسی زنان یا به اصطلاح "ختنه" آنها، رسمی است که در میان گروهی از اعراب و به ویژه مسلمانان ساکن شمال آفریقا رایج است. طبق آمار سازمان ملل در سال ۲۰۰۳، ۹۷ درصد زنان متاهل مصری ختنه شده بودند. ختنه دختران در برخی نواحی جنوبی و غربی ایران نیز متداول است. بنیاد جمعیت سازمان ملل خواستار تعهد جدی‌تر دولت‌ها برای سرمایه‌گذاری و اجرای برنامه‌هایی برای توقف و پیشگیری از ختنه دختران شده، زیرا طبق آمار هنوز هم به طور سالانه، سه میلیون دختر در معرض خطر ختنه قرار دارند. سازمان ملل، نهادهای مدافع حقوق بشر و حقوق زنان، سالهاست که برای توقف چنین رسمی در جوامع افریقایی، عربی و اسلامی تلاش می‌کنند. در چند کشور افریقایی از جمله مصر، قوانینی علیه ختنه زنان تصویب شده‌اند. در ایران هنوز انجام این سنت به طور رسمی تایید نمی‌شود و دولت نیز تاکنون اقدامی برای جلوگیری از آن انجام نداده است.

اهل تسنن و ختنه دختران

گزارش‌های مربوط به ختنه دختران در ایران، از جنوب و غرب کشور می‌رسند. مثله کردن اندام جنسی دختران به نام ختنه، در استان‌های خوزستان، لرستان و بیش از همه کردستان معمول است. هرمزگان و بنادر گنگ و جاسک از جمله شهرهای جنوبی ایران هستند که در آنها ختنه دختران یک رسم است. گفته می‌شود این رسم در مناطق جنوبی ایران از طریق رفت و آمد دریایی به هند و سومالی وارد کشور شده است.

در غرب، ختنه زنان در آذربایجان، اورامانات، بانه، نوسود، پاوه، پیرانشهر و حتی اطراف ارومیه در موارد متعدد به چشم می‌خورد. پروین ذبیحی یکی از فعالان حقوق زن در مریوان که کتابی در باره ختنه زنان در کردستان عراق را نیز ترجمه کرده، در گفتگوبا دویچه‌وله به ریشه‌های مذهبی در این زمینه اشاره می‌کند. او می‌گوید که برای بسیاری در این مناطق، ختنه یک فریضه مذهبی است و این در میان سنی مذهب‌ها و شافعی مذهب‌ها، سنتی اسلامی تلقی می‌شود. پروین ذبیحی تاکید می‌کند که نمونه‌ها ابدا تک و توک نبوده و فراگیرند: "یکی از دوستان من در بوکان معلم است. در یک کلاس ۴۰ نفری، ۳۸ نفر بومی بوده‌اند و دو نفر دیگر غیربومی. از میان غیربومی‌ها، ۳۶ نفر ختنه شده بودند. در پاوه آمار صد در صد بوده و الان کمی کند شده است. ما به روستای کم جمعیتی رفتیم که ۴۸ زن در آنجا از سه نسل مختلف ختنه شده بودند."

ضامن پاکدامنی دختر

این پیرزن‌ها و ماماهای محلی هستند که دختران را ختنه می‌کنند. کسانی که هیچ سواد و فرهنگ بهداشتی ندارند و با چاقو یا تیغی بسیار کثیف، تنها با مالیدن کمی خاکستر به

تیغ و بدن دختربچه‌ها، اقدام به بریدن کلیتوریس آنها می‌کنند. سن رایج ختنه دختران در کردستان، چهار تا شش سال است. پروین ذبیحی می‌گوید: " اعتقاد مردم این است که به این ترتیب دختر پاک می‌ماند و دوست پسر نمی‌گیرد. دنبال اطلاعات جنسی نمی‌رود و بعد از ازدواج هم به شوهرش وفادار می‌ماند. می‌گویند اگر دختر را ختنه کنیم، از شیطنت جنسی بدور می‌ماند."

پیامدهای روحی و جسمی

بریدن کلیتوریس دختران، عوارض جسمی زیادی دارد. ابتلا به عفونت‌های واژن و رحم، نازایی، دردهای شدید هنگام قاعدگی یا کیست واژن و رحم و بطور کلی درد‌های موضعی، بیشتر دختران و زنانی را که ختنه شده‌اند رنج می‌دهد. با ختنه، حس جنسی زنان از میان می‌رود و رابطه جنسی نیز دردناک می‌شود. پروین ذبیحی اما به پیامدهای روحی این مثله سازی بیشتر تاکید دارد و می‌گوید این جنبه، عموما در بحث‌ها در سایه قرار می‌گیرد. او به سندرم بی اعتمادی و اضطراب در میان دختران کوچکی اشاره می‌کند که خانواده‌هایشان ناگهان آنها را به زیر تیغ بیگانه‌ای سالخورده فرستاده‌اند.

تداوم کور سنت

اما با وجود همه این پیامدها، خود زنان هم در تداوم سنت مثله سازی اندام جنسی دختران نقشی عمده ایفا می‌کنند. چرایی این پارادوکس از نظر پروین ذبیحی چنین است: " مادرها خودشان طرفدار شدید ختنه دختر هستند. پدرانی دیده‌ایم که گله کرده‌اند که همسرشان بدون خبر، دختر را ختنه کرده است. مقاومت در برابر ختنه میان زنان نیز کم است. البته در منطقه اورامانات، والدین تحصیلکرده دیگر دختران خود را ختنه نمی‌کنند، اما موردی هم بوده که دختری لیسانسیه رفته خودش راختنه کرده. علت این است که ختنه دختر، رسم و سنت است. دختر ختنه نشده خود را تحقیر شده حس می‌کند و برای هم سویی با همه، خود را موظف به ختنه شدن می‌داند."

پروین ذبیحی در ادامه از رسم ختنه نمادین دختران در کردستان نیز سخن می‌گوید: " اینها چاقو را از یقه دختر پایین می‌اندازند. چاقو سر خورده و از پایین دامن دختر پایین می‌لغزد. خانواده‌ها می‌گویند خوب! حالا دخترمان ختنه شد. رسم دیگری هم هست به نام چهل تیغ. روی سینه و شکم دخترها چهل مرتبه تیغ می‌کشند و معتقدند این کار، اعصاب جنسی را کور می‌کند."

علیه ختنه دختران

پروین ذبیحی از دختران کردی سخن می‌گوید که در تهران و شهرهای دیگر ایران به دانشگاه رفته‌ و پایان نامه‌های تحصیلی خود را در مورد ختنه نوشته‌اند. این دختران مایلند تشکلی در کردستان علیه ختنه زنان به راه بیندازند اما تا کنون مجوزی به آنها داده نشده است.

ذبیحی در پایان یادآور می‌شود که به دلیل رنگ و بوی مذهبی رسم ختنه دختران در کردستان، تنها از طریق فتوای مراجع مذهبی و آموزش مستمر در خانواده‌ها، مدارس و اجتماع است که می‌توان به برچیده شدن چنین سنتی امیدوار بود.

منبع:ميهندخت مصباح

نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 11:55 توسط رضا| |

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 18:26 توسط رضا| |

جان گفت:« من يک خواب ديده ام که مي خواهم برايت تعريف کنم. در يک کافي شاپ ايستاده بودم و داشتم با چند تا از دوستانم صحبت مي کردم. جمعه شب بود و کافي شاپ پر مشتري.

صداي بلند موسيقي فضا را پر کرده بود. احساس خوبي داشتم. پول به اندازه کافي در جيبم بود و خيالم از هر نظر راحت.» شيشه اتومبيل را پايين کشيد و هواي تازه را به ريه هايش فرستاد و ادامه داد:« نوبت من بود که براي بچه ها قهوه بگيرم.

بلند شدم و يک دفعه چشمم به دختر جواني افتاد که به من لبخند مي زد. با خودم گفتم اگر الان بيدار شوم حتماً در حال خنده هستم. مي داني گاهي اوقات آدم در خواب دقيقاً مي داند دارد خواب مي بيند. بعد يک پسر بچه داخل کافي شاپ آمد. اول او را نديدم ولي به نظرم آشنا بود. لاغر بود اما به نظر ورزيده مي آمد.

عصبانيت از قيافه اش مي باريد. يک پيت پر از بنزين در دستش بود و همانطور که جلو مي آمد تلو تلو مي خورد. سرم را بالا گرفتم و ديدم جلويم ايستاده است. در همان وقت بنزين را تو صورتم خالي کرد.

بعد ديدم توي جمعيت ايستاده ام و همه سعي دارند از من دور بشوند. فقط آن پسر بچه جلويم ايستاده بود و پوزخند مي زد. بنزين سر تا پايم را خيس کرده بود. حتي توي چشمم رفته بود و آن را مي سوزاند.»

جان نيم نگاهي به من انداخت، لبخند تلخي زد:« آنجا ايستاده بودم. تنها و غرق در ماده قابل اشتعال. با تمام وجود بنزين را حس مي کردم. سرد و گزنده بود.

مي دانستم چه اتفاقي مي خواهد بيفتد و با خودم فکر کردم: آخه چرا من؟ مگر چه کاري کردم که مستحق اين عقوبت هستم؟ هيچ وقت فکر نمي کردم در يک کافي شاپ زنده زنده بسوزم.

پسر بچه دستش را توي جيب شلوارش کرد و يک فندک بيرون کشيد. آن را طرف من گرفت و لبخند زد. متوجه شدم  که چه دندانهاي مرتبي دارد! با خودم فکر کردم: من آمادگي اش را ندارم.

خودم را آماده نکرده ام! هنوز منتظر بودم که زندگي ام جلوي چشمانم آتش بگيرد. پسر بچه فندک را زد ولي روشن نشد. جرقه اي نزد. دوباره زد و دوباره روشن نشد. با لحني تقريباً عذر خواهانه به من گفت: يک لحظه صبر کن « رو فوس» الان روشن مي شود واقعاً حواسش را جمع کرد که اين کار را درست انجام بدهد.

يک دفعه از خواب پريدم. شلوارم را خيس کرده بودم. خيلي ترسناک بود، خيلي.»

جان شانه هايش را بالا انداخت و با دستگيره در بازي کرد:« تا به حال چهار بار اين خواب را ديده ام.» و بعد شيشه را بالا کشيد و دوباره گفت:« دوبار اول شوکه شده بودم. همه فکرم را به خودش مشغول کرده بود. دفعه سوم خودم را آماده کرده بودم به خاطر همين کمتر ترسيدم و قبل از اينکه پسر بچه دستش را در جيبش فرو کند از خواب پريدم. آخرين باري که اين خواب را ديدم تقريباً فراموشش کرده بودم.

آن دفعه هم با دوستانم در کافي شاپ بودم. باز هم همان دختر را ديدم که به من نگاه مي کرد و لبخند مي زد. انگار او را مي شناختم، فکر مي کردم شب خوبي با دوستانم خواهم داشت ولي پسر بچه کارش را فراموش نکرده بود.

از پشت سر من را گرفت و وقتي به طرفش برگشتم ديدم بنزين دارد از سرو صورتم پايين مي ريزد. از لابلاي قطرات بنزين مي ديدم که دختر آنجا نيست همان موقع به خودم گفتم شايد او از نقشه خبر دارد. شايد در اين کار دست دارد و پسرک همچنان بنزين را روي سرم خالي مي کرد.

مي توانستم به خوبي احساس کنم که بنزين شره کرده بود و از زير تي شرتم روي تنم پايين مي رفت. از شلوارم هم گذشت و توي پاشنه کفشم جمع شد. اين دفعه فندک کار کرد، احتمالاً تعميرش کرده بود. همچنان که شعله کوچک آبي رنگ روي فندک مي رقصيد پسرک دستش را به سوي من گرفت. وقتي بيدار شدم صداي فرياد شنيدم. شايد هم صداي خودم بود چون همان جاکنار تخت بالا آورده بودم.»

ديگر حرفي نزد و چند دقيقه اي در فکر فرو رفت. پرسيدم:« خب بعد؟ حالا فکر مي کني که اين اتفاق ممکن است بيافتد؟جوابي نداد.»

يک لحظه براي او احساس دلسوزي کردم ولي اين احساس خيلي زود تمام شد چون حالت چشمان فندقي رنگش بلافاصله تغير کرد و لبخند کمرنگي مثل يک نقاب کوچک جلوي ترس درونش را گرفت:« خب برويم. بچه ها تو کافي شاپ منتظر هستند.» و از اتومبيل پياده شد. صداي موسيقي فضاي آنجا را پر کرده بود...

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 18:14 توسط رضا| |


Design By : Night Skin