تبليغاتX
ملالی نیست جز دوری سارا!!

نامه های یک شیزوفرن (2)((کی دست از سرم ور میداری؟))
تاريخ: پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 ساعت :20:0

دیگه حس میکنی که به آخرش رسیده. دیگه خیلی ساله که ازش گذشته پس باید تموم شده باشه بازی. همه کارتا رو رو کرده و تو دستشو نگاه کردی. همه آس و شاه و بی بی و همه رو جدا جدا گذاشتی رو میز و چند باره و چند باره چک کردی از هرکدوم همونقدری هست که باید باشه. نه زیاد تر نه کمتر. پس دیگه باید تموم شده باشه. خب جمع و جور میکنی که دیگه پاشی بری. بد جوری باختی و دیگه چیزی ، حتی آبرو و یا غروری هم نداری. پس بی سر و صدا باید جل و پلاستو جمع کنی بری و به جمع خونه به دوشا بپیوندی و شبا رو به امید روز نشدن طی کنی. میگذره و میگذره ولی انگار بازی رو ول کن نیست حریفت. بعد عمری که دیگه چیزی واسه از دست دادن نداری (غیر از خاطره های گنگ و نامفهومی از یه زمانی که تو بازی بودی که اگه اونو هم از دست بدی دیگه ...) بازم گیرت میندازه و تویی که دقیق همه چیز رو بررسی کرده بودی بهت میگه که تو جر زدی و من دستم پر بود که تو گذاشتی رفتی ولی عیبی نداره بیا یه دست دیگه هم بزنیم.


با لوندی خاص خودش (هیچوقت از دست این لوندیش فراری رو متصور نشدم) یه وری میشینه سر میز. چشمای درشت و نافهمیدنیش رو میدوزه رو کارتای دست خودش و یکی دو گره هم به ابروهای پر پشت قهوه ای تیره ش میندازه که من لابد فکر کنم دستش بد اومده. زکی!!خیال کردی من دیگه فریب این یکی بازیتو نمیخورم، تو دستت همیشه خوب بود و همیشه هم آس های تکراری داشت که هیچوقت من نمیدیدم و میدیدم و میخندیدم.

انگشتش رو گذاشت رو لبهاش و بیشتر فکرکرد همیشه میدونست اگه لباشو گاز بگیره من دیوونه میشم و این کار رو عمدن و سهوا میکرد و من هم بی اختیار با انگشت اشاره لبامو لمس میکردم و گاز میگرفتم لبمو که حواسم حمع بشه که نمیشد. کاشکی که نگام نکنه که بفهمه که هنوز همه در پشتی ها و تروجان هام به روش بازه. نگام نکرد ولی لبخند لوندش رو زد و بهم فهموند که هنوز میدونه که چی به چیه و دنیا دست کیه و هنوز به ناز یه نگاهش و اخم یه جوابش میتونه دست و لب من رو بگزه نه به اختیار که به تقدیر. آخر بی پناهی بودم وقتی که بدون اینکه نگاهم کنه و خیره رو دست بازیش یه چشمک هم زد به کارتا (لابد سرباز خاچ) و شعله ش رو چکوند تو فضای بینمون و خاکستر من رو به باد داد.


این یه وری نشستنش من رو همیشه عصبی میکرد حالا هم که با خواهش تمنا ازم خواستی باهات یه دست دیگه بازی کنم بازم دست ور دار نیستی؟ یه جور عدم قطعیت توشه که انگار میخوای هر لحظه میز رو ترک کنی. این رفتارت تو میز همیشه من رو عصبی میکرد و رو نروم بود. اعتماد به نفسم رو ازم میگرفتی که هیچ خاکم میکردی و به باد میسپردیش.

شال آبی رنگی که دور شونه هاش پیچیده بود آروم آروم از رو شونه های جذابش سر خورده بود و افتاده بود در نتیجه بوی خاص بین سینه هاش چشمام رو تو خودش کشیده بود و ته مونده هاش ریخته بود رو لبام که بوی بد جور خواب آوری رو میفرستاد تو دماغم. شاید اگه یه روزی مخدر بکشم همین باشه. یه بوی خیس و تند و گس که خنک بود من میبایستی همون جا میفهمیدم که چرا خنکه و ترکت میکردم که نکردم.

برق شهوت کبود رنگی ته چشماش خامم میکنه که از دستش یه دست کارت بگیرم. جایی برای چونه زدن نیست که بر بزن یا چیزی. وقتی بهت میگه که این دستت هستش و تو یادت رفته و میز رو ترک کردی!! تو باید قبول کنی. مگه راه دیگه ای هم هست؟

کارتا رو که برمیگردونی میبینی خالیه و دلت هری میریزه زمین، سفید سفید. دورو سفید جوری میگیرم تو دستم که پشتش یا چه فرقی میکنه روش معلوم نشه. ولی خواستن یه بار دیگه بودن باهاش خامت میکنه میشنی و تکون نمیوری و مثل آدم بزرگا و به روی خودت نمیاری. اون چی؟ اون میدونه دست من چیه؟ یا واقعا این من بودم که میز رو ترک کردم چند سال پیش؟ با شال خاکی رنگم مجبور میشم آروم عرق سرد پیشونیم رو پاک کنم.خنک بودو من میبایستی همون جا میفهمیدم که چرا خنکه و ترکت میکردم که نکردم. نمیدونم چرا نفسم بوی خاک میده؟


- حاضری؟
+ من همه چیزمو که بهت باخته بودم، دیگه سر چی میتونم بیام ؟
- هنوز مونده
+ نمیدونم از دستت کجا فرار کنم؟
- به بطن من...


چشمای بزرگ و نامفهمیدنیش رو نزدیک نزدیک کرد جوری که مثل همیشه بتونه با مژه هش مژه هامو گیر بندازه و مسخره م کنه. بوی تننش از من میگذشت و من فقط تونسم نفسم رو نگه دارم که جذبم بشه.

از دستم ریخت. خم شدم جمعش کردم و همه دستا رو دوباره چیدم جلو آینه و شالم رو کشیدم دور سرم و اومدم بیرون. نمیدونم باید کارتا رو پرت میکردم تو صورتش جوری که آینه بشکنه یا شاباش کنم سرش. بالاخره باید از باختنم یا بردنش یه کاری میکردم.



+ کی دست از سرم ور میداری؟

نوشته شده توسط SunSeT | موضوع: | لينک ثابت |
این من بودم که بزور خودمو کردم داخل تو.
تاريخ: پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 ساعت :20:0

تو مثل یه گلوله فریز شده و یخزده تو مغز من موندی، نه از اون ور میزنی بیرون و مغزم رو بپاشونی رو زمین نه اینکه انقدر داغی که مغزم رو تبخیر کنی و نفهممت. اونقدر سریع وارد شدی که مونده بودم که هستی یا نه.

اصلا نه این طور نیست، تو از اولش بودی و این من بودم که بزور خودمو کردم داخل تو.

حالا ولی تو این زمان مکان نافهمیدنی این سر دنیا، تازه میفهمم که نه میشه درت آورد و مثل یه تیکه مرده از خاطراتم بندازمت دور و نه میتونی من رو بکشی.

روز و حالم شده مثل صیدی تو دستات که تا وقتی صیدت بودم و دور بودی ازم فقط دو قدم ، خودمو به در و دیوار میزدم که: اوهوی اوشگول، رهام کن، نمیخوامت، دور شم ازت، اسیرم کردی، تواناییهامو ازم گرفتی، منو تباه کردی و حالا که در رو باز کردی، من رو شکه کردی احمق ِ خنگ !!

خودم هم خودم رو شکه کردم که واقعا فکر نمیکردم بگی باشه و من با چشمای چارتاق باز مونده به در باز رفتن، نظاره گر لَختی خودم و تکانه رفتن تو ، نه خیر من!!! باشم و تو بی خیالِ دست پا زدن های من برای نرفتنم و نرفتنت بخوای بذاری برم.

اینه رسمش؟!!!!!! آره؟ !!!!!خب از اول میگفتی که منم تکلیفم رو میدونستم و خاکم رو از یه جنس دیگه سفارش میدادم بی معرفت! میدادیم توش هیچ چسپی و یا خمیر دلچسپی نریزن که یه وقت اگه پامونم گیر کرد دلمون گیر نکنه، میدادیم اصلا تفلونش میکردن پشت و رو که نچسپ باشه و نسوز.


--------

پا نوشت: . دوستی من و خاکم از یه جنسه. بیشتر از این هم فعلا چیزی ندارم بگم.

نوشته شده توسط SunSeT | موضوع: | لينک ثابت |
نامه های یک شیزوفرن(1)
تاريخ: پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 ساعت :20:0

داستان تو و من داستان کرم و پیله س، هیچکدوم از ماها اشتباه نکردیم. تو و من به هم ساختیم و پیوستیم تا که جایی بسازیم برای رشد. ولی من کم آوردم و بعد از مدتی خشک شدم و موندم سر یه مرزی و خیلی طبیعی بود که این قضیه ، رشد، با تیکه پاره شدن من ادامه پیدا کنه.

ولی خب میشه گفت که همون تیکه هایی که از جون و تنم کنده شد و خوردی آخر کاری، شاید برات پر و بال ساخت، پر و بالی که از اولش با هم نیت کرده بودیم، که واسه روزی که بخاییم از این شب زده بزنیم و بریم سبکترین محمل باشه، خب همه که انقدر باهوش نیستن که از اول بتونن آخر هر کاری رو ببینن، من هم نتونستم که ببینم.

اصلا بذار یه چیزی بهت بگم، میدونی شاید اون درد تیکه پاره شدن در برابر اون دردی که فهمیدم خیلی متوسطم (و شاید پایین حتی) ، هیچی نیست. خب اگه نبودم، متوسط، که میتونستم تشخیص بدم آخر کار چی میشه و شاید راه چاره ای براش میشد پیدا کرد. راستش اگه بخوام صادق باشم، اگه راه چاره ای هم پیدا میشد فکر نکنم که میتونستم عوض کنم سرنوشت رو. میدونی دیگه که سرنوشت رو تقریبا نمیشه از سر نوشت.

حالا هم دیگه خیلی دیر شده، اصل این بود که تو بال و پر بگیری که داری میگیری، حالا این وسط تو بگو که یه ابریشمی پاره شده، اشکال نداره، داره؟ درسته که زندگی آن دو نداره و نمیشه فرمتش کرد ولی خب همیشه اپیزود آخر رو میشه هر وقت خواست انجام داد.

اصلن من بعضی وقتا فکر میکنم که اگه طی یه اقدام دسته جمعی همه آدما تصمیم بگیرن که خودکشی کنن چه فید بک بکری برا خالق میشه. چشماتو ببند و یه لحظه فکر کن!! همه پای تلوزیون ها ایستادن و دستشون یه قرض سیانوره و همه آماده هستن (از دست فرشته ها هم دیگه کاری فکر کنم بر نیاد) ، یه اعلامیه جهانی خونده بشه و بعدش همه با هم خودکشی کنن، خب خیلی فید بک مهمی میشه برای خالق ولی میدونی که همیشه هستن آدمایی که خراب کنن این جور چیزا رو، مطمنن خیلی از آدما یواشکی قرص سیانورشون رو میذارن جیبشون و یه قرص بی کمپلکش میندازن بالا و خودشون رو میزنن به مردن، شرط میبندم که بالای نصف مردم این کار رو بکنن. حالا میمونه این که تو و من تو کدوم نصف باشیم.

اصلن کل حرف هم هیمنه، اینکه جز کدوم دسته از آدما باشی.

ولی خب این به اصل داستان پیله و پروانه تغییری وارد نمیکنه. میکنه؟ بالاخره ما، حداقل من، از اول میدونستم که یه جایی این ابریشم پاره میشه. بایدم بشه، هم یه تیکه از راه بود و به طبع پله، هم یه تیکه از سرنوشت. حالا این که پله ش برای یکیمون رو به بالا بوده و واسه اون یکی برعکس همه ش بر میگرده به این که جز کدوم دسته از آدما باشی و تو زندگی کجای اتفاقات بخوای قرار بگیری.

میدونی خیلی باهم سر این موضوع حرف میزدیم، مدتها و مدتها، ساعت ها و ساعت ها ، البته من همیشه اینجوری خیال میکردم و خب حرفی نمیزدیم باهم در موردش ولی خب خیال کردن که حناق نیست و خفه م نمیکنه، میکنه؟ پس بذار خوش باشیم هر کدوممون، که مثلا با اون یکی خیلی حرف میزدیم، موضوع اساسی هم این بود که من میگفتم، بیشتر با خودم، که این که یکی خوشبین ه به زندگی یه جور شانسه. چه جوریه که مثلا تو خاله های من یه سریشون خوشگلن و یه سریشون کمگل، خب این شانسه، حالا این شانس به شانسهای دیگه زندگیشون که براشون پیش اومده کمک کرده.

خب خوشبینی هم شانس ه دیگه و شاید بزرگترین شانس، و تو داستان کرم و پیله ما تصمیم گرفتیم که تو شانس پریدن داشته باشی.....

ولی دلم برای خودم تنگ میشه، همین....

نوشته شده توسط SunSeT | موضوع: | لينک ثابت |
تست هوش /// شما چقدر باهوشید؟
تاريخ: پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 ساعت :20:0
مرد توی یه مسابقه ی هوش شرکت کرده که جایزه یک میلیون دلاری داره

سوالات را بخونید

۱ـ جنگ صد ساله چند سال طول کشید؟

الف:۱۱۶ سال

 ب:۱۹ سال

ج ) ۱۰۰ سال

د ) ۱۵۰ سال

اون نمیتونه به این سوال جواب بده

۲ـ کلاه های پاناما در چه کشوری تولید میشود؟

الف) برزیل

ب) شیلی

ج) پاناما

د)اکوادور

حالا اون با خجالت از دانشجویان تماشاگر درخواست کمک میکنه

۳ـ روس ها در چه ماهی انقلاب اکتبر را جشن میگیرند؟

الف) ژانویه

ب) سپتامبر

ج) اکتبر

د) نوامبر

این بار هم شرکت کننده درمانده تقاضای فرصت میکنه

۴ـ اسم شاه جرج سوم چه بود؟

الف) ادر

ب) آلبرت

ج) جرج

د) مانوئل

خب بقیه حضار باید به دادش برسن

۵ـ نام جزایر قناری در اقیانوس آرام از کدام حیوان گرفته شده؟

الف) قناری

ب) کانگارو

ج) توله سگ

د) موش

 اینجاست که شرکت کننده ی بخت برگشته از ادامه ی مسابقه انصراف میده

اگر خیلی خودتون را گرفتید وفکر کردید خیلی با هوشیدوهمه ی جوابها را میدونید و به این بنده ی خدا هم کلی خندیدید بهتره اول جوابها را بخونید

جوابها

۱ـ جنگ صد ساله در واقع ۱۱۶ سال طول کشید (۱۳۳۷ـ۱۴۵۳)

۲ـ کلاه پاناما در اکوادور تولید میشه

۳ـ انقلاب اکتبر در ماه نوامبر جشن گرفته میشه

۴ـ اسم شاه جرج .آلبرت بوده که بعد از به سلطنت رسیدن به جرج تغیر یافت

۵ـ توله سگ .اسم لاتین آن

insularia canaria یعنی جزایر توله سگ نه قناری

 

خب پس از این به بعد دیگه زود جو گیر نشو

نوشته شده توسط SunSeT | موضوع: | لينک ثابت |
متن دو منظوره
تاريخ: پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 ساعت :20:0

دیشب یه کتابی میخوندم به اسم ازعشق تا عشق یه متنی توش بود

که این متن دوتا کار انجام میده یعنی هم میتونید با این متن از دوستتون

یا ترجیحا نامزدتون جدا بشید هم میتونید علاقتونو با این متن به اون بیان

کنید.اگه میخواید اعلام جدایی بکنید باید متنو کامل بنویسید ولی اگه نه

میخواید ابراز علاقه بکنید باید فقط سطرهای ۱-۳-۵-۷و۹یعنی سطورفرد

رو بنویسید:

                               علاقه ومحبتی که درابتدا داشتیم

                    درگذر زمان رنگ باخت.اینک دریافته ام فاصله ما

                    روزبه روزبیشتر میشود.ازاینکه همنشین بوده ایم 

                   احساس خوبی ندارم واکنون که حرف دلم را زده ام

              شادی فراوان ورضایتی عمیق وجودم را فرا گرفته است.اینک

                    که یاداوری خاطرات گذشته برایم خوشایند نیست

                    اخرین ازوهایم راکه ارامش مادرزندگی جدید است

          از خداخواستارم.همچنین تصمیم جدیدخودرا که قطع ارتباط ماست

                        باتو میگویم وبا بهترین ارزوها بخدا میسپارمت

نوشته شده توسط SunSeT | موضوع: | لينک ثابت |
   طراح زيبا ترين قالب هاي بلاگفا : كيانوش انصاري