نامه های سیاه
این متن رو اکثر دوستان از نیچه خوندند اما متاسفانه برداشت اکثر دوستان از این متن صحیح نیست کمی در متن دقت کنید!! نوشته ای ار ابرمرد نیچه « به سراغ زنان میروی؟ تازیانه را فراموش مکن! ». پیرزنی به زرتشت میگوید این حقیقت کوچک را از من بستان اما نهانش کن و دهانش را بگیر! وگرنه به بانگ بلند فریاد خواهد کرد! یا حق خیلی ساده است و اصلا پیچیده نیست...اینکه آدمها فقط برای مدتی عاشقند و بعد عشق تبدیل به عادت و بهانه گیری میشه و کم کم چشمشون دنبال یه آدم جدید میره.همه جای دنیا هم همینه،فقط یه گوشه ی دنیا بعد از اینکه روال زندگی کسالت آور شد اسمشو میذارن ساختن و سوختن و یه گوشه ی دیگه ی دنیا خودشون رو از کسالت میکشن بیرون و میرن دنبال یه زندگی جدید.چیزی به اسم عشق ابدی وجود نداره،داره؟...تمام خوبی های دنیا هم که توی یه نفر جمع بشه بالاخره یه روزی عادی و خسته کننده میشه.تنوع طلبی جرم نیست،طبیعی ترین حسیه که هر آدم زنده ای داره.هر آدمی که واقعا به خواسته هاش اهمیت میده،نه فقط خواسته های بی شرمانه! مهمتر از اون قلبه و نیازهای قلب. عشق ابدی بی معنیه،تخیلی و فانتزیه...درواقع فکر کنم عشق ابدی رو زن و شوهرهایی که نمیتونن از دست هم خلاص شن اختراع کردند،شاید آدم و حوا!!.یه روزی کنار دریا،توی ساحل عاشق یه بلوند آفتاب سوخته میشی (زن و مردش مهم نیست!) و بعد از مدتی میبینی که اونم مثل همه ی آدمها سرما میخوره،بهانه میگیره،با تمام نظریات تو موافق نیست و گاهی ازت ایرادهای غیر منتظره ای میگیره،دست کم یه کاری میکنه که کار یه آدم عاشق نیست.شاید ده سال بعد از اولین روز ملاقات...ولی بالاخره اون کارو میکنه.یه روزی میرسه که میبینی فقط چون بهش عادت کردی باهاشی و یا چون از تنها موندن می ترسی...از تنهایی یا از حرف مردم.بعد خیلی ساده،یه روز توی سوپر مارکت موقع خریدن شکلات مورد علاقش،چشمت به یه سبزه ی مو مشکی میفته که داره نون رژیمی میخره و فکر میکنی که خیلی بی دلیل از این آدم خوشت میاد ولی باید هر چه زودتر بری بچه رو از مدرسه برداری و ببری خونه...به همین سادگی به خاطر تعهدات اجتماعیت،به خاطر بچه ات،به خاطر باید ها و نبایدهایی که عرف ساخته،به خاطر تمدنی که چند هزار سال پیش گریبان گیر زندگی بشری شده و آدمها رو از حیوونها جدا کرده باید خودتو کنترل کنی و باید خوددار باشی و به این فکر کنی که تو روزی ازدواج کرده بودی یا دست کم یه پارتنر ثابت داری و حق نداری تخیلاتتو از حد تخیل بیشتر ببری!و اگر میخوای این کار رو بکنی باید در خفا و مثل یک خائن رفتار کنی...در حالیکه این به تو خوشحالی میده،انگیزه ی نفس کشیدن در بقیه ی روز...آخر قصه هم اینجوریه که بعد از 120 سال عمر با عزت وقتی داری توی تختت می میری،نوه ات از میپرسه که تاحالا عاشق شدی؟و تو میگی: آره عاشق همسرم بودم.یکم مکث می کنی و با خودت فکر می کنی دیگه بعد از این همه سال بی آبرویی نیست و به نوه ات می گی: اما یکی دیگه هم بود که یه روز تو ایستگاه مترو دیدمش،فقط .........
به راستی چرا باید این آموزه را نهفت و آن را چون حقیقت کوچکی ، تنها برای خود نگاه داشت؟!
آیا جز این است که این حقیقت کوچک ، مایهی کژاندیشیها و گمراهیهای بسیار خواهد شد و هر کس نخواهد توانست تا ژرفنای آن ، راه ببرد و درونمایهاش را ــ چنان که باید و شاید ــ بکاود؟!
به باور من نویسندهی گرانمایهی ایران: صادق هدایت ، در داستان کوتاه: « زنی که مردش را گم کرد » ، به خوبی توانسته است بخشی از معنای این آموزه را بنمایاند و پرده از نهفت این گنجینه بردارد ؛ گنجینهای که زرتشت (شخصیت نمادین فلسفهی نیچه) ، سخت زیر خرقه نهان داشته بود و هراسان از خلال شامگاه میخزید تا چشم بیگانه بر آن نیافتد!
این حقیقت کوچک را زنی سالخورده و سرد و گرم چشیده به او هدیه میدهد. زنی که برای یافتن آن حقیقت کوچک ــ چندان که باید ــ موی ، سپید کرده بود! این نکتهای بس اندیشیدنیست که این آموزه از دهان یک زن ، شنیده میشود و نه از دهان یک مرد (زرتشت)!
زرتشت ، خود میگوید:
مرد را برای جنگ باید پرورد و زن را برای دوباره نیرو گرفتن جنگاوران. دیگر کارها ابلهیست!
زن ، بازیچهای باد پاک و ظریف ؛ همچون گوهری ، رخشان از فضیلتهای جهانی که هنوز در کار نیست.
در عشقتان فروز ستاره باد! و امیدتان این باد: « بادا که ابرانسان را بزایم! »
میگویید: « زن در کلام نیچه ، فرو داشته شده است. »؟!!
شما اگر ذرهای نیچه را میشناختید ، میدانستید که فروشوندگی در فلسفهی نیچه ، فراشوندگیست. شاید زن در سخن او همچون پلی به چشم بیاید اما هدف حتی مرد هم نیست! مرد نیز پلیست برای برگذشتن گونهای والاتر که از او فرا میتواند رفت! زن و مرد هر دو باید بکوشند که برتر از خودی را پدید آورند. سخن از تحقیر و فروداشت زن ، بدان معنا که شما پنداشتهاید ، در کار نیست! شما که سخنان نیچه را بازگو میکنید ، چرا این سخن را به میان نمیآورید؟!
نه تنها چون خودی را ، که برتر از خودی را می باید فرا آوری. باغ زناشویی در این کار ، تو را یار باد.
تنی والاتر میباید بیافرینی ، جنبشی نخستین ، چرخی خودچرخ : آفرینندهای میباید بیافرینی.
من خواست دو تنی را زناشویی میخوانم که کسی را میآفرینند از آفرینندگان خود بیش.
آنچه من زناشویی میخوانم ، احترام این دو تن (زن و مرد) است به یکدیگر در مقام خواستارانِ چنین خواست.
پس به روشنی پیداست که باژگونهی پندار شما ، زن در دیدگان نیچه « موجودی پست » شناسانده نمیشود!
| Design By : Night Skin |


