یا حق
با سلام خدمت تمام دوستان
امید که خوب باشید با دیدن وبلاگ استاد عزیزم رسول یونان خیلی دلم آروم گرفت واسه اینکه یکی از
آرزوهای من تو نت ایجاد وبلاگ برای این شاعر معاصر امری لازم بود که خوشبختانه این آرزو به حقیقت
پیوست و محلی برای حرفهاو شعرهای زیباش گردید.
راستش تمام این نوشته ها رو مدیون این مرد بزرگ هستم و تا آخر عمر مرید این مرد صادق هستم
بهترین جمله ای که برازنده این شاعر تواناست اینه که به نظر من از بین این همه شاعران سپید گو تنها
کسی که
شاعرانه زندگی میکنه رسول یونان هست
در خاتمه حرفهای حقیر نسبت به استادم از بیوگرافی و شعرهای زیباش تقدیم حضورتون میکنم
رسول یونان
رسول یونان شاعر، مترجم و نمایش نامه نویس ایرانی متولد سال 1348 است. او تاکنون سه دفتر شعر با عناوین «روز به خیر، محبوب من» ، «کنسرت در جهنم» و «من یک پسر بد بودم» به چاپ رسانده است . گزیده ای از دو دفتر شعر یونان با عنوان «رودی که از تابلوهای نقاشی می گذشت» توسط واهه آرمن به زبان ارمنی ترجمه شده و در تهران به چاپ رسیده است.
از دیگر آثار این شاعر جوان و دل داده ی شعر می توان به مجموعه ی داستان های «کلبه ای در مزرعه ی برفی»، مجموعه ی نمایش نامه های «مزرعه ی دور» و ترجمه ی اشعار «روزهای چوبی» اشاره کرد.
بیو گرافی و مصاحبه از رسول یونان در روزنامه اعتماد نو شته علی حسن زاده
| گفت وگو با رسول يونان |
|
|
|
|
|

علي حسن زاده
رسول يونان (متولد سال 1348) شاعر، داستان نويس و نمايشنامه نويس است در کارنامه اش ترجمه هم به چشم مي خورد، به زبان ترکي و فارسي مي نويسد. بعضي از کارهايش به بعضي زبان ها هم ترجمه شده است. بعضي از ترانه هايش را خواننده ها خوانده اند، آثار او عبارتند از؛ روز بخير محبوب من، کنسرت در جهنم، کلبه يي در مزرعه برفي، روزهاي چوبي (ترجمه)، بنرجي چرا خودکشي کرد(ترجمه)، من يک پسر بد بودم، فرشته ها، قصه کوچک عشق، تلگرافي که شبانه رسيد(ترجمه)، گندم زار دور، سنجابي بر لبه ماه، بوي خوش تو، تخم مرغي براي پيشاني مرد شماره 3، يک بعدازظهر ابدي، جاماکا، خيلي نگرانيم شما ليلا را نديديد و...
---
-نخست از بحثي جدال انگيز که در اين سال ها مطرح شده است آغاز کنيم؛ گسستي بين مخاطبان و شعر امروز ما اتفاق افتاده است که اين گسست منجر به ايجاد بحراني با عنوان «بحران مخاطب» شده است. آيا مواجه شدن شعر امروز با «بحران مخاطب» مبداء تاريخي دارد؟
زماني شعر يگانه هنر بود به اين معنا که هنرهاي ديگر به راحتي شعر در دسترس نبود. مثلاً نقاشي را در نظر بگيريد. يک آدم روستايي به راحتي نمي توانست به نقاش و گالري اش دسترسي پيدا کند اما شعر اين گونه نبود. شما مي توانستيد به راحتي شعرهاي شاعران را ابتدا از زبان اهل کتاب و مطالعه و بعد مردم کوچه و بازار بشنويد. اما ماجرا بدين منوال پيش نرفت، دنيا عوض شد و پيشگويي مارشال مک لوهان پيامبر ارتباطات درست از آب درآمد و جهان الکترونيکي شد و هنرهاي هفت گانه به راحتي قابل دسترس شدند و به شماره يک بودن شعر خدشه وارد کردند. همين موضوع باعث شد مردم يا مخاطبان ادبيات و هنر دست به انتخاب بزنند و در اينجاي داستان بود که شاعران فهميدند بايد با احتياط عمل کنند. آنها که مواظب بودند پيش رفتند اما آنها که احتياط را از دست دادند عقب ماندند. مي خواهم بگويم يکي از دلايل گسست بين مخاطبان و شعر را گسترش هنرهاي ديگر و خط حرکت تاريخ رقم زد. اگر مواظب نباشيم يعني به مخاطب اهميت ندهيم قافيه را بدجور مي بازيم. ببينيد چه بخواهيم چه نخواهيم دنيا ديگر مجازي شده است و حرکت اطلاعات سريع صورت مي گيرد. ما بايد کاري کنيم که مخاطبان را بيشتر از اين از دست ندهيم. اگر طرفدار شعر دشواريم به دشواري شعر نگوييم چرا که شعر دشوار با دشواري شعر فرق دارد. ميان اس ام اس هاي ارسال شده شعر سهم کمي دارد، بايد اين سهم را بيشتر کنيم. البته اين به اين معنا نيست که حرکت در شعر به صورت سطحي صورت بگيرد. من دوست دارم به جاي بحران مخاطب از بحران شعر حرف بزنم. ببيند اگر اشتباه نکنم در سال 1388 ، 1500 عنوان کتاب شعر نو چاپ شد و از اين تعداد حتي تعداد اندکي نيز مورد استقبال واقع نشد، مي دانيد چرا؟ چون اکثر اين کتاب ها در حد خاطرات بسيار شخصي و تقليدي بود و طبيعي بود که مخاطب پيدا نکنند. ما نبايد بحران شعر را به بحران مخاطب معنا کنيم.
-شاعران در توليد اين بحران نقشي دارند؟
به نظر من بله. بيشتر شاعران از قلعه خود بيرون نيامدند و اتفاقات بيروني را ناديده گرفتند و فکر کردند هرچه به خورد مردم بدهند مردم از آنها استقبال مي کنند ولي اين جوري نشد. آخر چه لزومي دارد مخاطبان شعر تماشاي يک فيلم سينمايي خوب را به خواندن شعرهاي قهقراگراي به ظاهر پيشرو و مفاهيم سرشار از خودمحوري و ماليخوليا ترجيح ندهند. اکثر شاعران از جانب دانش خواهي و عدم مطالعه آسيب مي بينند. گاه با شعرهايي روبه رو مي شويم که شاعر فقط مي خواهد اطلاعات خود را به رخ بکشد مثلاً معشوق طرف به خاطر بي مسووليتي عاشق که همان شاعر است گذاشته رفته اما او يعني شاعر به جاي اينکه به آسيب شناسي خودش بپردازد؛ در شعرش به اين موضوع مي پردازد که گفت وگو در متن پل ريکور در شعر او ناديده گرفته شده است و سرانجام به اين نتيجه مي رسد که مولف مرده است و تو نبايد مرا با نوشته هايم مي سنجيدي. به نظر من شعر نشخوار تئوري ها نيست. شعر عين زندگي است و بيان واقعيات ها است. همين طور پذيرفتن آنها و رديف کردن نام هاي بزرگ در شعر بيشتر از آنکه شعر را قوي کند آن را دچار ضعف مي کند. گاه نيز بعضي شاعران از آنجا که کم مطالعه اند فکر مي کنند تکنيک هاي موجود در شعر معاصر کشف آنهاست و عمرشان را به خاطر دفاع از آنها تلف مي کنند و وقتي به صحت مطلب پي مي برند دچار افسردگي مي شوند و اغلب مي گويند شعر ديگر جواب نمي دهد و کتاب چگونه کارگرداني کنيم را مي خرند و شروع مي کنند به پرسه زدن حول محور سينما و در نهايت ازدواج مي کنند و به زندگي عادي شان برمي گردند و ديگر اسمي از شعر نمي برند. به نظر من شعر گفتن يعني شرکت در يک ماراتن نفسگير و جاده طولاني است. اگر شاعران حواس شان جمع نباشد نفس کم مي آورند.
-آيا عملکرد ناشران در توليد اين بحران موثر بوده است؟
نه، قبول ندارم ناشران هيچ تقصيري ندارند. وقتي کتاب يکي را نمي خرند ناشر چرا بايد آن را چاپ کند. ببينيد خيلي از دوستان من علناً مي گويند ما به مخاطب اهميت نمي دهيم حالا چرا از کمبود مخاطب مي نالند نمي دانم. من خودم به عنوان يک کتاب خوان از شعر خيلي از دوستانم سر در نمي آورم خب مردم چه کار کنند؟ کار و زندگي شان را ول کنند و بروند کلاس تاويل متن و امثالهم؟ اين امکان ندارد. باور کنيد امکان ندارد. در مورد ناشران بايد بگويم اينها شاعراني بي نام و نشان هستند که بيشتر از ديگران و گاه خود شاعران دغدغه شعر را دارند اما متاسفانه گاه ما تمام راه ها را به رويشان مي بنديم و اجازه فعاليت را از آنها مي گيريم. کتاب هايي تحويل آنها مي دهيم که چرخ اقتصاد آنها را دچار کندي مي کند. چند روز پيش يکي از ناشران را ديدم که خيلي کلافه بود وقتي علتش را پرسيدم گفت اکثر شما ما را متهم مي کنيد که ما شعر چاپ نمي کنيم و هرجا مي نشينيد ما را به بي سوادي متهم مي کنيد در حالي که اين جوري نيست. ببينيد من چهار تا کتاب از فلاني که مشهور هم هست چاپ کرده ام اما نه تنها سود نکردم بلکه کلي هم ضرر کردم و ادامه داد به دوستانتان بگوييد من کارم را به خوبي انجام داده ام حالا نوبت شماست که بايد پاسخگو باشيد و بگوييد چرا مردم شعرهاي شما را نمي خرند؟،
-آيا عملکرد مخاطبان منجر به توليد اين بحران شده است؟
کاش سوال را جور ديگري طرح مي کردي. آنها شعر ناظم حکمت، پابلو نرودا، نزار قباني و شاعران بزرگ اين سرزمين مثل فروغ، شاملو، سپهري و غيره را مي خوانند حالا چرا فصل قطوري از کتاب شعر امروز را نمي خوانند اين سوالي است که بايد شاعران پاسخ بدهند. شما اجازه بدهيد من طرف مخاطبان را بگيرم. شخصيت نويسنده در فيلم استاکر ساخته آندره تارکوفسکي ديالوگ بسيار جالبي دارد که دوباره شنيدن آن خالي از لطف نيست. او مي گويد؛ ما نويسنده ها روز و شب مي نويسيم تا بهتر بنويسيم و سعي مي کنيم مردم را تغيير دهيم اما در آخر متوجه مي شويم اين مردم هستند که ما را تغيير مي دهند. همان طور که در بازار تجارت حرف اول را مشتري مي زند در عالم ادبيات نيز حرف اول را مخاطب مي زند. وقتي به مخاطب اهميت داده نمي شود نبايد ديگر از او انتظار استقبال داشت. من نمي گويم مخاطب محور باشيم مي گويم به مخاطب اهميت بدهيم. ما بايد يادمان باشد که مخاطب بيشتر شعر دوست دارد تا تئوري و بايد شعر تحويل او بدهيم چرا که او اگر بخواهد تئوري بخواند ديگر شعر ما را نمي خواند و مستقيم مي رود سراغ تئوري و کتاب هاي ژاک دريدا و امثالهم را مي خواند.
-نقش منتقدان در توليد اين بحران را تا چه حد مي دانيد؟
من چند بار در مصاحبه هاي مختلف گفته ام بايد پرونده اکثر اين آقايان را در پوشه هاي زرد گذاشت. اکثر اين منتقدان با هرچه هم آشنا باشند با ادبيات آشنا نيستند.اين واقعيت امر است. عجيب اينکه خودشان شعر هم مي گويند و هيچ کدام از نسخه هايشان به درد خودشان نيز نخورده است. احساساتي حرف نمي زنم. شعرهايشان و نقدهايشان موجود است. در دهه 70 خيلي از دوستان براي بعضي از منتقدها کادو هاي شکلاتي و عرق هاي گياهي مي بردند بلکه مشهور شوند اما نشدند چون به بيراهه زده بودند. بعضي از شاعران نيز يقه آدم را مي گرفتند که آدم چيزي در موردشان بنويسد وقتي هم مي گفتي بابا ما اهل اين حرف ها نيستيم ما از دهکده آمديم تا کار کنيم و براي پدرمان پول بفرستيم با آدم قهر مي کردند. اين را هم اضافه کنم گاه ماجراي شاعران و منتقدان صورت خيلي کميکي به خود مي گيرد. برخي از منتقدان روي بعضي از شاعران صحه مي گذارند و طوري از شعرشان تعريف مي کنند که انگار از آسمان افتاده اند در حالي که اين گونه نيست. دقت که مي کنيم مي بينيم شاعراني ضعيف هستند و اغلب نيز به فراموشي سپرده مي شوند، بعضي از شاعران را نيز مي کوبند. انگار به ملک شخصي آنها وارد شده باشند ولي دقت که مي کنيم مي بينيم شاعران خوبي هستند. از اين اتفاقات در دهه هاي 60 و 70 زياد افتاد شما مي توانيد به نشريات آن زمان ها نگاه کنيد. من دوست ندارم به عقب نگاه کنم چون به مجسمه نمک بدل مي شوم. بگذاريد جواب اين سوال به همين جا ختم شود.
-نظر شما نسبت به برپايي کلاس هاي آموزش شعر و کارگاه هاي شعر از سوي شاعران چيست؟ منظورم اين است که در تمام دنيا اظهارنظر کردن کارآمد و تکنيکي مبتني بر نظريه ادبي است و بر عهده منتقدان حرفه يي است نه شاعران، هرچند اين دو حرفه ارتباط تنگاتنگي باهم دارند اما هريک تخصصي جداگانه محسوب مي شود. به نظر شما افرادي که صرفاً شاعرند و منتقد نيستند صلاحيت برپايي کلاس هاي آموزش شعر و کارگاه هاي شعر را دارند و آيا آن آگاهي را که يک منتقد پس از نقد اثر به مولف اثر منتقل مي کند، به هنرجويان شان منتقل مي کنند؟
شعر جداي از اين حرف هاست البته جنبه هاي مثبت اين کارگاه ها را چه کارگاه شعر باشد يا خياطي نمي شود ناديده گرفت اما شعر لااقل ربطي به اين قضايا ندارد. اکثر شاعران و نويسندگان مشهور از هرچه کارگاه و مدرسه است فرار کردند. شعر يک درس رسمي يا يک زبان رسمي نيست که تدريس شود. من شعر را فرار از مدرسه تعريف مي کنم. ممکن است اين تعريف، تعريف کاملي نباشد اما تعريفي ناقص هم نيست. من فکر نمي کنم شعر محصول نظم و عقل باشد چرا که عقل بيشتر طرف ثروت را مي گيرد تا علم. شعر چيزي شبيه عشق است شايد هم خود عشق است وگرنه اينقدر با جنون و شوريدگي درنمي آميخت. رابين ويليامز معلم ادبيات در فيلم انجمن شاعران مرده، شعر را عشق و تجربه هاي آن تعريف مي کند. کارگاه ها مي توانند تکنسين تربيت کنند اما نمي توانند شاعر توليد کنند. به نظر من طبق دستور و برنامه نمي شود شعر قابل قبول گفت وگرنه ديگر وقت آدم ها را نمي گرفتند و اين کار را به کامپيوتر مي سپردند. شايد هم من اشتباه مي کنم، آخر من خيلي اشتباه مي کنم. در جواب قسمت دوم سوال شما نيز بايد بگويم شعر بر اساس تئوري هاي از پيش تعيين شده سروده نمي شود که معلم اين کارگاه ها صرفاً منتقد باشد. اصلاً بگذار راحتت کنم؛ کراوات تئوري دور گردن شاعران زيبا به نظر نمي رسد. |
بیو گرافی و شعرهایی از رسول یونان در سایت قابیل
چند شعر از رسول یونان
من رسول هستم پسر محمد. در دهکده ای دور کنار دریاچه چی چست به دنیا آمده ام و همه اش سی و سه سال دارم. فعلا ساکن تهران هستم و اضافه کنم که به طور کاملا شانسی از اینجا سردرآوردم یعنی اگر تنها اتوبوس دهکده به شهر دیگری جای شهر تهران می رفت حتما الان آنجا بودم. باقی جزئیات زندگی ام را در کتاب هایم خرد کرده ام.
کتاب ها:
1- روز بخیر محبوب من
2- کلبه ای در مزرعه برفی
3- گندمزار دور
4- کنسرت در جهنم
5- بنرجی چرا خودکشی کرد؟ ( رمان – شعر از ناظم حکمت)
6- یک کاسه عسل ( گزینه شعر ناظم حکمت)
7- روزهای چوبی ( گزینه شعر جهان)
....
1
به دور می رفتم
به جستجوی راز جهان
که دودکش خانه ات را دیدم
نزدیک که شدم
دریافتم آنچه به دنبالش بودم
تویی،
زنی با گیسوانی بافته و
آوازهایی که خواب خرس را
پر از کندوهای عسل می کرد
اینجا فرود آمدم
و برای بخاری ات هیزم جمع کردم.
2
تالاپ.
ماه بر بام خانه ام می افتد.
ادامه باران ها همیشه زیبا نیست
همین طور ادامه رویاها...
نیستی
و این شب سرد و غمگین
ادامه سرمه ای است
که تو به چشمانت کشیده ای...
3
با شعر و سیگار
به جنگ نابرابری ها می روم
من، دون کیشوتی مضحک هستم
که جای کلاهخود و سرنیزه
مدادی در دست و
قابلمه ای بر سر دارد
عکسی به یادگار از من بگیرید
من انسان قرن بیست و یکم هستم!
4
خواب، طعم عسل داشت
در بعدازظهرهایی که
آسمان کمی بالاتر از درخت کاج بود.
با این همه
ما به ایستگاه ها رفتیم
تا دورشدن را
از قطارها یاد بگیریم...
سرانجام از من و تو
تنها خرگوشی سفید
میان کومه های یونجه به خواب رفت.
5
اعتراض داشتم به حکومت پدر
اعتراض داشتم به تفنگ برنو
به ترکه های آلبالو
به ....
و روز را بلندتر می خواستم
یک شب او عصبانی شد
و فردای آن روز
مرا صبح خیلی زود از خواب بیدار کرد
که نباید می کرد
حالا،
من، سال هاست در خواب راه می روم.
6
نه امپراتورم
و نه ستاره ای در مشت دارم
اما خودم را
با کسی که خیلی خوشبخت است اشتباه گرفته ام
و به جای او راه می روم
غذا می خورم
می خوابم و ...
چه اشتباه قشنگ و دل انگیزی!
شعر ی از رسول یونان در سایت پاگرد سارا محمدی
تو نیستی
اما من برایت چای می ریزم
دیروز هم
نبودی که برایت بلیط سینما گرفتم
دوست داری بخند
دوست داری گریه کن
و یا دوست داری
مثل آینه مبهوت باش
مبهوت من و دنیای کوچکم
دیگر چه فرق می کند
باشی یا نباشی
من با تو زندگی می کنم.
رسول یونان از مجموعه ی روزبخیر محبوب من
مصاحبه در دنیای اقتصاد
با رسول يونان شاعر، نويسنده و مترجم/ مخفيانه عاشق شديم آشكارا كتك خورديم!
نويسنده: سجاد گودرزي-لي لي اسلامي
به همان سادگي شعرهايش حرف مي زند؛ با لهجه آذري. «رسول يونان» كه اين روزها داستان تازه اش به پيشخوان كتاب فروشي ها آمده، دور ميز كوچكي در نشر چشمه، از آثارش مي گويد. بي نياز به چيدن شاعرانه واژه ها، آمدنش به جرگه نويسنده ها را نقل مي كند: «همه چيز اتفاقي بود!»
عكس: حميدجاني پور
آقاي نهان خيلي ها معتقدند ادبيات ما، ادبيات شعرمحور بوده است و زماني كه شعر با قدرت به ميدان آمده بود، خبري از داستان نبود و حتي حكايات ما هم به پاي شعرمان نمي رسيد. چه شد كه خيلي زود داستان از شعر پيشي گرفت؟
در زمان قديم، شعر تنها هنر رايج بود، چون خيلي راحت منتقل مي شد، نيازي به فضا و ميداني براي بروز نداشت. وسيله اش قلم بود و امكانات خاصي نمي خواست، در نتيجه شانس بيشتري در بين مردم داشت. اما تلويزيون، سينما و تكنولوژي هاي تازه آمدند و اين درخت تناور، شانسش را از دست داد و شعر به حاشيه رفت.
از اين گذشته در آن سال ها، اين همه داستان نويس و چاپخانه نداشتيم. شعر در خاطر مي ماند و قابل حفظ كردن بود به همين دليل پيشرو بود.
شما با مجموعه هاي شعرتان به خواننده ها معرفي شديد. چه شد كه سراغ داستان رفتيد؟
داستان از خودخواهي من شروع شد. من در اين سال ها، با تصميم قبلي دست به هيچ كاري نزده ام. همه چيز اتفاقي بود. يك روز در دهمان قدم مي زدم، يك تكه روزنامه روي زمين پيدا كردم؛ برگرداندم، پشتش داستان بود. گفتم اگر داستان اين است، من هم مي توانم بنويسم.
نويسنده هاي بسياري داشته ايم كه با شعر آمدند و با اقبال هم روبه رو شدند، اما وقتي داستانشان چاپ شد مخاطبان نثر را با نظمشان مقايسه كردند و داستانشان در حاشيه ماند. شما از اين اتفاق نمي ترسيديد؟
در تمام كشورها، شاعران و نويسندگان، مي نويسند؛ شعر، داستان، نمايشنامه و... ناظم حكمت را ببينيد، يك بغل كتاب دارد. اما در ايران شعر را با نثر مقايسه مي كنند و اين اتفاق جالبي نيست.
برگرديم به شعر. اولين مجموعه شما «روز به خير محبوب من» بود كه مثل اغلب آثارتان خيلي روز هر دو چاپش هم تمام شد. قصد نداريد آثارتان را تجديد چاپ كنيد؟
اولين كتاب را سال 76 با هزينه خودم چاپ كردم و بعد به اصرار ناشر به چاپ دوباره رساندم، اما من رغبتي به چاپ مجدد ندارم. دوست ندارم گذشته ام تكرار شود.
از داستان تازه تان بگوييد. «خيلي نگرانيم شما ليلارا نديده ايد؟» از كجا شروع شد؟
از بي پولي شروع شد. من اين داستان را 4-5سال پيش براي مجله وطن به صورت پاورقي نوشتم.
چه شد كه ادامه اش داديد كاري كه در مجله چاپ شد با اثر فعلي تفاوتي دارد؟
من اين داستان را با تمام وجود نوشتم و تغييرات كمي نسبت به طرح اولي اعمال كردم. بعضي جاها ليلاخيلي بدبخت مي شد. از بدبختي اش كم كردم اما نتوانستم خوشبختش كنم.
اين روزها نويسندگان جوان از ناشرها گلايه مي كنند. وضعيت نشر را چگونه مي بينيد؟
همه ناشرها برايم قابل احترام اند و من دست همه شان را مي فشارم. ناشر با دانايي و كاغذ طرف است.
ناشر مي تواند در ازاي كتاب، يك وانت جارو بخرد و سود بيشتري را بدون زحمت به دست آورد؛ اما ناشرها، شعبده بازان ناشي هستند كه پول را به كاغذ بدل مي كنند، اما نمي توانند كاغذ را به پول تبديل كنند. نويسندگان و شاعران مسوول اند. بايد توضيح بدهند چرا كتابشان فروش نمي رود.
از «روز به خير محبوب من» تا «كنسرت در جهنم» و «من پسر بدي هستم» كه مجموعه هاي بعدي شما بودند، چه تحولاتي صورت گرفت؟
سنم بالارفت. در «روز به خير محبوب من» يك عاشق روستايي احساساتي بودم اما در «كنسرت در جهنم» فهميدم راه آرزوها دراز است و معقول تر شدم و در «من پسر بدي هستم» از خودمان گفتم. از من و نسل من كه واقعا سوختيم. نمي خواهم شعار بدهم اما، بي دليل مجرم شناخته شديم. ما بد نبوديم، اما بد ديده شديم، مخفيانه عاشق شديم اما آشكارا كتك خورديم.
آقاي يونان، زبان شما زباني ساده است، اما هميشه در چنين آثاري ترس از سقوط هست، از سقوط نمي ترسيد؟
روي شاخه هاي درخت ميوه خوردن لذت بخش است، اما هميشه ترس از افتادن وجود دارد. من بچه دهكده ام و روي درخت زياد ميوه خورده ام. خيالم جمع است كه نمي افتم.
يدا... رويايي مي گويد: سه عامل شعر را مي سازد. زبان، انسان و جهان. معتقدات هر انساني به اندازه پيمانه خودش از اين پيمانه بر مي دارد و شعر ساخته مي شود. نقش كدام پيمانه در شعر شما پررنگ تر بود؟
من به اين موضوعات زياد اهميت نمي دهم. زندگي روزمره، روياها، مشكلات
و ... شعر من را مي سازد و مثل يك عكاس عكس مي گيرم. من يك روز گرامافون گوش مي كردم كه سوزن روي واژه «مارگريتا» گير كرد، من اين فورم را از دنيا بريدم و يكي از موفق ترين شعرهاي من ساخته شد.
شما يك مجموعه ميني مال را هم باشد «مشكي» كار كرديد. چه شد كه وارد دنياي ميني مال نويسي شديد؟
البته من در كتاب «كلبه اي در مزرعه برفي» چند ميني مال داشتم، اما مجموعه مجزايي نبود. آن سال ها كسي در ايران ميني مال نمي نوشت. من تركم، اگر زياد فارسي حرف بزنم واژه هايم تمام مي شود. اين قناعت باعث شده من ميني ماليست شوم. شعرهايم هم كوتاه است.
شما ترجمه هاي بسياري از ناظم حكمت داريد. چطور وارد دنياي شما شد؟ به خاطر قوميت مشترك؟
نه! از نظر من، ما خيلي اتفاقي ترك، فارس، عرب و ... شديم و قبل از همه اينها انسانيم. در ده ما يك موتورخانه بود و عكس خانم زيبايي روي ديوارش سنجاق شده بود. من عكس را دوست داشتم. «امرساين» خواننده ترك بود. عكس را از ديوار برداشتم و برگرداندم. شعري از ناظم حكمت پشتش بود كه براي روزنامه اطلاعات ترجمه اش كردم. آن زمان حتي نمي دانستم ناظم حكمت كجايي است. بعدها با راننده هايي كه از جاده دهمان مي گذشتند، دوست شدم و «نورالدين» (يكي از آنها) برايم كتاب ناظم حكمت را از آن سوي مرز آورد و من مترجم آثار ناظم حكمت شدم.
اين روزها نويسنده ها و ناشران از ماندن كتاب ها در وزارت ارشاد گلايه دارند. كتاب هاي شما به اين وضع دچار نشده اند؟
منتظر انتشار مجموعه شعر «جاماكا» هستم كه به زبان تركي است. يك شعر مجموعه ام حذف شد. من زياد حساس نيستم اما بهتر است دوستان در ارشاد مهربان تر باشند.
و در آخر رسول يونان در نوشتن وامدار كيست؟
من وامدار همه شاعران و نويسندگانم، چون نوشتن را از آنها ياد گرفتم و خواندن را با آنها شروع كردم. اما در آثار بيشترين تاثير را از طبيعت مي گيرم.
باز بیوگرافی و شعر از رسول یونان
رسول یونان متولد سال 1348 است. او در دهکده ای دور در کنار دریاچه چی چست به دنیا آمده و به قول خودش به طور اتفاقی سر از تهران در آورده است. رسول یونان سال ها است که در عرصه هنر و ادبیات مشغول فعالیت است و تاکنون کتاب های زیر را منتشر کرده است.
روز بخیر محبوب من (شعر) _ گندمزار دور (نمایشنامه) _ روزهای چوبی (ترجمه شعر جهان) _ کلبه ای در مزرعه برفی (مجموعه داستان) _ فرشته ها (مجموعه داستان مینی مال) _ قصه کوچک عشق (داستان) _ یک کاسه عسل (ترجمه - گزینه شعر ناظم حکمت) _ تلگرافی که شبانه رسید (ترجمه - گزینه شعر ناظم حکمت) _ شعرهای عزیز نسین (ترجمه) _ واگن سیاه (ترجمه – داستانی از بکیر یلدیز) _ بنرجی چرا خودکشی کرد (ترجمه - رمان شعر – ناظم حکمت) _ کنسرت در جهنم (شعر) _ من یک پسر بد بودم (شعر) _ بوی خوش تو (ترجمه – شعر معاصر جمهوری آذربایجان) _ سنجابی بر لبه ماه (نمایشنامه) _ تخم مرغی برای پیشانی مرد شماره 3 (نمایشنامه) _ یک بعد از ظهر ابدی (نمایشنامه) و ...
رسول یونان شاعر ومترجم
رسول یونان متولد سال 1348 است. او در دهکده ای دور در کنار دریاچه چی چست به دنیا آمده و به قول خودش به طور اتفاقی سر از تهران در آورده است. رسول یونان سال ها است که در عرصه هنر و ادبیات مشغول فعالیت است و تاکنون کتاب های زیر را منتشر کرده است.
روز بخیر محبوب من (شعر) _ گندمزار دور (نمایشنامه) _ روزهای چوبی (ترجمه شعر جهان) _ کلبه ای در مزرعه برفی (مجموعه داستان) _ فرشته ها (مجموعه داستان مینی مال) _ قصه کوچک عشق (داستان) _ یک کاسه عسل (ترجمه - گزینه شعر ناظم حکمت) _ تلگرافی که شبانه رسید (ترجمه - گزینه شعر ناظم حکمت) _ شعرهای عزیز نسین (ترجمه) _ واگن سیاه (ترجمه – داستانی از بکیر یلدیز) _ بنرجی چرا خودکشی کرد (ترجمه - رمان شعر – ناظم حکمت) _ کنسرت در جهنم (شعر) _ من یک پسر بد بودم (شعر) _ بوی خوش تو (ترجمه – شعر معاصر جمهوری آذربایجان) _ سنجابی بر لبه ماه (نمایشنامه) _ تخم مرغی برای پیشانی مرد شماره 3 (نمایشنامه) _ یک بعد از ظهر ابدی (نمایشنامه) و ...
روزها
روزها پر و خالی می شوند
مثل فنجان های چای
در کافه های بعد از ظهر
اما
هیچ اتفاق خاصی نمی افتد
این که مثلا
تو ناگهان
در آن سوی میز نشسته باشی
گاهی، فنجانی
روی کاشی ها می افتد
حواس ما را پرت می کند.
*****
یک قطعه ابدی
مارگریتا
مارگریتا
مارگریتا
مارگریتا
مارگریتا
مارگریتا
مارگریتا
...
سوزن گرامافون
روی نام تو گیر کرده است.
***
عمارتی زیبا
در چمن زاری بزرگ
کنار دریا چه های شیر
من آنجا زندگی می کنم
با نامی از انسان و
شکوهی از خدایان
اما حقیقت چیز دیگری ست
من
در جستجوی او
تنها به رویا هایم رسیده ام
از کتاب ( کنسرت در جهنم )نشر مینا 1380
***
تو باید بیایی
تو با كشتی فیتز كارالدو خواهی آمد
از دور دست آوازهای بومی
تو با اسب زورو
از میان نور و موزیك
و حتماً در ورای شنل بلندت
آفتابی نهان كرده ای;
شایدهم از كوپه ای درجه سه پیاده شوی
تا هیچ فرقی نداشته باشی
با زنان فقیر كارگر
كه از پنبه زاران بر می گردند
برای آمدنت داستان ها ساخته ایم.
**
کاش می شد
تمام شعر ها را نوشت
مثلا اینکه
من به تو فقط عادت کرده ام
و تو
همیشه دروغ می گویی،
کاش می شد
از رودخانه ها گذشت
و خیس نشد.
***
و در نهایت این شعر که گاهی مخاطب احساس میکنه که.......................
لطفا تاویل متن های خودتون رو راجع به این شعر از رسول برام بنویسید دوست دارم بدونم
تاویل شما از این شعر رسول یونان چیه
|
|
تو ماه را بيشتر از همه دوست می داشتی و حالا ماه هر شب تو را به ياد من می آورد می خواهم فراموشت کنم اما اين ماه با هيچ دستمالی از پنجره ها پاک نمی شود
شعر از رسول يونان
|