نامه های سیاه
به حرمت قدمهايي که با هم در آن کوچه ي هميشگي زديم !به حرمت بوسه هايمان ! نه ! تو حتي به التماس هايم هم اعتنا نکردي !قصه به پايان رسيد همچنان در خيال چشمان سياه تو ام که ساده فريبم و من هنوز بي عشق تو از تمام رويا ها دلگيرم چند شعر از خلیل شیخلو من دیگر به تو افتخار نمیکنم میتوانی بیش از این ناز کنی میتوانی بیش از این امر کنی، نهی کنی من کودکِ توأم اما از این که آفتاب نیستم مرا ببخش من نیز، گرفتارِ همین روزهای سردم مثل همة آدمها از چشم و گوش و دهان - و نیز بوسیدن - شاد باشید و شاعرانه زندگی کنید در این چله تابستان که از قطب جنوب سرد ترند چون زمستان است
و دوستت ندارم
بگذار بگویند، فلانی غریب است
خانهای کشیدهام
با حوضی، دو، سه، ماهی سرخ
نامش را نوشتهام: وطن
آخر چگونه میتوان دوستت داشت
وقتی هر گُلی روییده است
با خونِانسان بوده است
غرض؛ «آبِ من و تو، در یک جوی نمیرود
آقای وطن
من مادر توأم
میتوانی بیش از این رنج دهی
من پدر توأم
من دهان را انتخاب میکنم
چشم نبود اگر
تنها رنگها را نمیشناختیم
گوش نبود اگر
تنها صدها را نمیشناختیم
خوردن و نوشیدن هیچ
اما چگونه ممکن است؛
فریاد بدونِ دهان
فریادِ درود بر آزادی
فریادِ مرگ بر استکبار
رنگ و صدا به چه دردم میخورند
از چشم و گوش و دهان
آیا شما نیز دهان را انتخاب میکنید؟
| Design By : Night Skin |


