این چه حدودیست

از شمال محدود است به آینده ای که نیست !

به اضافه ی غم پیری و سایه ی مخوف ممات..

از جنوب به گذشته ی پوچی .. پر از خاطرات تلخ !..

گاهی اوقات شیرین ...

مشرق ، طلوع آفتاب عشق ، صلح با مرگ !..

شروع جنگ حیات ...

مغرب ، فرسنگ ها از حیات دور ، آغوش تنگ گور !...

غروب عشق دیرین ..

این چه حدودیست ؟! آیا شنیده ای و می دانی ؟

دوست من....

 

دوست من دیدنش آسان نبود
پنجره اش رو به خیابان نبود

دوست من منظره بسته اش
طارمی پرگل ایوان نبود

چهره گشایی که به چاه محاق
چهره گریهاش نمایان نبود

طرح زمینی بزنم دوست را
دوست من هیچ جز انسان نبود

با من و تو فرق زیادی نداشت
او فقط اینگونه هراسان نبود

من پی دریوزه ی اسمم اگر
او پی درویزگی جان نبود

دامنه ای داشت پر از آبشار
منتظر رحمت باران نبود

بدخبران آنچه ز آن گفته اند
با دل خوش باورمان آن نبود

دوست من با دل طوفانیش
جز پی آرامش طوفان نبود

دوست من نکته ی آغازهاست
دوست من نقطه ی پایان نبود

با چه دریغی بسرایم از او
او که از خویش پشیمان نبود  

 

استاد محمد علی بهمنی